همه چیز از نبودنت شروع می شود
همه چیز از نبودنت شروع می شود.
( گاهی نبودن یک نفر ، فقط یک جای خالی نیست ؛ تمام شکل زندگی را عوض می کند. )
[ نقل قول از نرگس جودکی]
پدرم در مرداد ۱۳۸۸ رفت .
مثل تمام رفتن های ناگهانی ،
مثل سکوتی که بعد از صدای بلند می ماند،
مثل پرده ای که ناگهان بین تو و تمام کودکی ات کشیده می شود.
و بعد... فقط نبودنش می ماند.
پدر من مردی بود از جنس احترام و سکوت .
صدایش را بیشتر از خشم ، در اذان شنیدم ؛ در گفت و گوهایش با مردم روستا ،
در خاطراتی که کنار چراغ کم سو برایمان تعریف می کرد.
مردی که وقتی در جمع حرف میزد ، همه ساکت میشدند.
نه از ترس ؛ از احترام .
نه از قدرت ؛ از بزرگی .
یادم هست وقتی با هم در روستا راه میرفتیم ، هر جا می رسید، کسی صدایش میزد ، کسی لبخند میزد ،
و من کنارش احساس می کردم در جای درستی از دنیا ایستاده ام.
زمین ها را که نشانم میداد ، اسم آدم ها را با احترام می گفت .
قصه ها را بلد بود خاطره ها را حفظ بود ، و انگار تاریخ شفاهی روستا در ذهنش راه می رفت.
یادم هست وقتی کوچک بودم ،
رادیو را روشن می کرد،
بنان می خواند ، خودش اذان می گفت ،
کتاب قانون می خواند ،
یا بی هیچ تشریفاتی قصه گو میشد.
صدایش ، پناه شب های کودکی ام بود .
ما زیاد با هم تنها نماندیم .
دنیا بین من و پدرم فاصله انداخت ،
مثل قطاری که از ایستگاه کودکی ام گذشت ، و فرصت نشد همه ی حرف هایم را به او بزنم .
خیلی زود تنهایم گذاشت ...
درست وقتی که هنوز نه از زندگی چیزی می دانستم ، نه از مرد شدن .
هر چه او فرصت نکرد یادم بدهد ، زندگی با سیلی به من آموخت .
( پدر یعنی ستون خانه ، حتی وقتی خسته و بیمار باشد .
بعد از پدر ، آدم بزرگ نمیشود ؛ فقط یاد می گیرد چطور با نبودنش راه برود ، چطور جلوی بقیه گریه نکند )
[ با الهام از احمد شاملو" ]
من هنوز وقتی خوابش را میبینم ، تا ساعتی بعد از بیدار شدن ، فراموش می کنم که دیگر نیست .
بیدار می شوم با حس دلگرمی...
و بعد ، آن لحظه ی تلخ به یاد آوردن می رسد ؛
انگار کسی از درون سینه ات تمام گرما را بیرون می کشد.
و من می مانم با این دلتنگی ممتد ،
با این بغض که نه فرو میریزد ،نه تمام می شود .
و فقط همان خودکارهایی که هنوز نگه داشته ام ، شاهد تمام سال هایی اند که نبود،
اما دلم برای بودنش تنگ بود.
( هنوز هم خودکارهایش جوهر دارند ،
نه برای نوشتن ،
برای زنده نگه داشتنش )
[ الهام از سوگ نوشته های عرفان نظری آهاری ]
و هر بار شنیدم کسی با پدرش درد دل می کند، یا کسی در دل کوچه ای فریاد زد - بابا ،
یک جای وجودم آرام ، بی صدا ، آتش گرفت.
دلم خواست همانجا بنشینم ،
دلم خواست زمان برگردد ،
دلم خواست فقط یک بار دیگر بتوانم "بابا" صداش بزنم.
( بعضی زخم ها خون نمی آورند ؛
فقط تا آخر عمر بی صدا درونت می سوزند .
نبودن پدر از همان زخم هاست )
[ نقل قول از نادر ابراهیمی ]
اگر پدرم زنده بود ، شاید خیلی چیزها در زندگی ام فرق می کرد.
شاید پشتم گرم تر بود،
راهم روشن تر ،
دلم سبک تر .
شاید کمتر می ترسیدم از آینده ،
شاید بیشتر شبیه خودش میشدم ...
شاید همان مردی می شدم که او دوست داشت از من بسازد.
حالا مانده ام با تکه تکه ی خاطراتی که مثل شیشه های رنگی ،
نور زندگی را تلخ تر و زیبا تر می کنند .
مانده ام با سایه ای از یک پدر که هنوز در من قدم می زند ...
در راه رفتنم ، در حرف زدنم ،
در سکوت کردنم .
۱۴ مرداد فقط یک تاریخ نیست ؛
گره ای ست در خاطرم ، در قلبم ، در استخوانم .
گره ای که با هر لبخندش ، هر قصه اش ، هر نشانی که از او مانده ،
محکم تر و ماندگار تر می شود .
روحت شاد بابا ...
تو هنوزی .
در صدای من ، در سکوت من ، در راهی که می روم .
و هنوز ...
همه چیز از نبودنت شروع می شود.
*برای تمام پدرانی که زود رفتند، و تمام فرزندانی که زود بزرگ شدند.*
برخی از جمله ها با الهام از نویسندگان بزرگ ادبیات فارسی ( از جمله نادر ابراهیمی، نرگس جودکی، احمد شاملو، عرفان نظری آهاری ) بازآفرینی شده اند.
و باقی آن، صدای دل من بود برای پدری که هنوز در خاطره هایم نفس می کشد.
پوریا بهاروند
نظرات
ارسال یک نظر