پست‌ها

نمایش پست‌ها از نوامبر, ۲۰۲۵

نجوای شب _ 7 آذر

 پروردگارا… از ژرفای خاموش جانم تو را صدا می‌زنم؛ از جایی که انسان نه توان فریاد دارد، نه توان فرو ریختن… فقط به تو پناه می‌آورد. ای مهربان‌ترین… دستت را بر دل خسته‌ام بگذار؛ آن‌قدر آرام، که باور کنم هنوز می‌شود میان تاریکی نیز به نور رسید. خدایا… بر روحم صبری روشن بریز، نه تحملی بی‌رمق. بر قدم‌های کوچک زندگی‌ام برکت بده، و خانواده‌ام را در حصار مهربانی‌ات امن نگه دار. و اگر امشب هنوز ایستاده‌ام، برای آن است که جرقه امیدی که تو در من کاشتی خاموش نشده. پس همین‌جا… همین لحظه… در دل من بمان؛ تا هرگاه از جهان فرو می‌افتم، در آغوش تو دوباره برخیزم. از ژرف‌ترین تاریکی جانم… تنها تو را صدا می‌زنم؛ که امید منی، ای آرام جان… و این دل خسته جز در نام تو جایی برای ایستادن ندارد.»

نجوای شب _ وضوح

 نجوای شب _ وضوح «حیاط آرام بود… هیچ‌کس رد نمی‌شد. فقط من بودم و سرمای پاییزی که از لای آستین‌هایم می‌دوید.» هوای خنک آرام می‌نشست روی شانه‌هایم؛ انگار شب می‌خواست یادم بیاورد که سکوت همیشه ترسناک نیست… گاهی مهربان‌ترین شکلِ آرامش است. در همین تاریکیِ سادهٔ شیفت شب، نفس‌هایم عمیق‌تر شد و یک فکر آرام در دلم نشست: روشنایی همیشه از جایی می‌رسد که حتی فکرش را هم نمی‌کنی. پروردگارا… امشب نه برای گریه آمده‌ام، نه برای شکایت، نه حتی برای خواستن چیزی. امشب فقط آمده‌ام بفهمم؛ و همین فهمیدن، گاهی سخت‌ترین عبادتِ انسان است. یونگ می‌گوید: «تا وقتی تاریکی درونت را نبینی، اسمش را تقدیر می‌گذاری.» و من… چقدر سال‌ها تاریکی خودم را «سرنوشت» صدا زدم بی‌آن‌که بفهمم همان تاریکی مدرسهٔ خاموش من بوده. خدایا… یاد بده هر زخم دری‌ست؛ اگر با ترس بازش کنم، به تاریکی می‌رسم، و اگر با آگاهی، راهی می‌شود به نور. یاد بده از چیزهایی که می‌ترساندم فرار نکنم؛ آخر هر سایه‌ای پشتش نوری ایستاده که فقط منتظر جرأت من است. یاد بده آرام باشم آرام، نه منفعل؛ ملایم، نه ضعیف؛ ساکت… اما بینا. وقتی تو را در دل شب صدا می‌زنم بر...

«وقتی گل‌ها، مارهای پنهان داشتند…»

 «وقتی گل‌ها، مارهای پنهان داشتند…» به عقب که نگاه می‌کنم، زندگی دو سفر هم‌زمان بود؛ دو جاده که بی‌خبر از هم جلو می‌رفتند. یکی سفرِ نور؛ سفرِ آسمان‌های بی‌توقع، درخت‌هایی که بی‌هیچ دستوری جوانه می‌زدند، و آرامشی که گاهی در نگاه یک بچه‌گربه‌ی نارنجی پیدا می‌شد. اما سفر دوم ساکت و پنهان دنبالم می‌آمد؛ سفرِ تاریکی سفری که در آن زیبایی همیشه زیرنویس دارد: زیرنویسی از درد، از بی‌رحمی، از بی‌تفاوتی. من سال‌ها در سفر اول بودم و گمان می‌کردم اگر جهان تلخی هم داشته باشد، لابه‌لای شگفتی‌های کوچک گم می‌شود. نمی‌دانستم این دو سفر در یک نقطه، در یک حادثه، در یک لحظه‌ی ناگهانی به هم می‌رسند. نمی‌دانستم دنیا می‌تواند درست وقتی لبخند می‌زنی، چاقویی پشت برگ‌های گل پنهان کرده باشد. و نمی‌دانستم زمین، خون انسان را بی‌هیچ قضاوتی فرو می‌برد؛ برای او «… فرقی میان قربانی و ظالم نیست؛ هر دو در یک رنگ به خاک می‌روند.» آن شب، در دل همان اشک و حیرت، با خودم عهد کردم: اگر روزی خدا را دیدم، اولین سوالم این باشد: «خدایا، چطور این جهانِ عجیب را با این‌همه زیبایی ساختی، و بعد گذاشتی هیولاها از دلِ زیبایی سر برآور...

نبات؛ وقتی امید شکل یک گربه‌ی نارنجی گرفت

 نبات؛ وقتی امید شکل یک گربه‌ی نارنجی گرفت شب، آن‌قدر سنگین بود که انگار از سقف می‌چکید. از آن شب‌هایی که آدم با خودش حرف نمی‌زند؛ فقط گوش می‌دهد به صدای خرد شدنِ یک چیز ناپیدا درون سینه‌اش. تمام روز را جنگیده بودم؛ نه با دنیا، دنیا حریف بزرگی نیست با چیزهایی کوچک و فرساینده: قسط‌هایی که تاریخشان جلوتر از توانت می‌دود، حقوقی که قبل از رسیدن خرج شده، ساعت‌هایی که نه کارند، نه زندگی فقط مصرفِ عمرند. خستگیِ نسل من مثل درد دندان نیست که یک‌جا تیر بکشد؛ مثل سایه است. همیشه کنارمان راه می‌رود، از صبح تا شب، و شب دوباره در آغوشمان می‌خوابد. من یکی از همان ستون‌های تنها بودم: پایدار، اما ترک‌خورده؛ ایستاده، اما بی‌پناه. نه امید می‌خواستم، نه معجزه فقط پنج دقیقه نفس. نشسته بودم کنار خیابان تاریک و فکر می‌کردم اگر زندگی همین باشد، پس چرا این‌همه سال طول کشیده؟ همان‌جا بود که صدای نازک و لرزانی بین خش‌خش برگ‌ها گیر کرد. برگشتم. بچه‌گربه‌ای نارنجی، لاغرتر از آن‌که بشود وزنش را حدس زد، از دل تاریکی بیرون آمد. نه ترس داشت، نه نقشه فقط یک سوال در چشم‌هایش: می‌شود دیده شوم؟ فقط همین! نزدیک آمد و د...

«قدیمی گوته» « ضرب المثل های لُری »

تَل زیر پا خوتن نوور (شاخه‌ی زیر پایت را نبر) در فرهنگ لُری، این مثل هشداری‌ست؛ یعنی با ریشه‌ات بی‌مهری نکن؛ با خویشاوندت، با یاری که زیر پایت را گرفته. انسان اگر شاخه‌ای را که بر آن ایستاده ببُرد، سقوط می‌کند. این مثل یادآوری حرمت است؛ وفاداری به خاک، به خانواده، به دوستی که روزی پناهت بود. در جهان لُری، بریدن از پیوند، یعنی بریدن از خویش. ——— ✒️ ——— این مثل را همیشه به‌صورت هشدار شنیده‌ایم، اما من دلم می‌خواهد از زاویه‌ای دیگر نگاهش کنم. شاید گاهی شاخه‌ای که زیر پای ماست، نه پناه، که مانعِ رشد باشد. ریشه را باید نگه داشت، اما اگر شاخه‌ای مانعِ رویش شد، شاید باید رهایش کرد. تفسیر من این نیست که از ریشه بگذر؛ بلکه اینکه ریشه را نجات بده، حتی اگر مجبور شوی شاخه‌ای را کهنه رها کنی. ما به ریشه‌ها احترام می‌گذاریم، اما در عین حال باور داریم که وفاداری همیشه ماندن نیست گاهی در رها کردن معنا پیدا می‌کند. این برداشت، معنای اصیل را نفی نمی‌کند؛ فقط آن را از زاویه‌ای دیگر روشن می‌کند. زیرا همان‌طور که مولانا گفت: «هر آنچه کهنه شد، از آن بگذر، که نور در درختِ تازه است.» ✒️ پوریا بهاروند 15 آبان ...

«لالایی زاگرس»

 «لالایی زاگرس» گاهی یک صدا، از دلِ خاک برمی‌خیزد. نه از کتاب، نه از تاریخ، از دلِ مادر. لالایی‌ها، زبانِ بی‌واسطه‌ی عشق بودند؛ آرامشی که با صدای خسته، اما پرمهرِ زنانی شکل می‌گرفت که در دلِ شب، مهرشان را زمزمه می‌کردند. با هر لالایی، نه فقط کودکی آرام می‌گرفت، بلکه تکه‌ای از «انسان بودن» حفظ می‌شد. این لالایی از دلِ زاگرس آمده  از شبی که باد میان درخت‌ها راه می‌رفت، و مادری با چشمانی خسته، دردش را در گوشِ زمین می‌خواند. کسی دیگر نمی‌خوانَدَش، اما هنوز، در سکوتِ کوه‌ها و حافظه‌ی خاک، ادامه دارد. می‌نویسمش تا بماند... نه فقط به یادِ مادرها، که به یادِ صدایی که فرهنگ ما را زنده نگه داشت. برای تمام لالایی‌هایی که خاموش شدند، اما هنوز، جهان را آرام می‌کنند. لالایی‌ها فقط صدای خواب نبودند... میراثِ بی‌صدا، اما جاودانه‌ی عشقِ زنانی که هنوز بوی خاک و ایمان می‌دادند. 🎶 اَکَل، مَکَل، کَلولَ. گا‌وِ، هَسَن، مَلولَ. نَ شیردارَ، نَ پِسُ. شیرشِ بُردِم، سی مَسُ. مَسُ وِ مِ، گیا دَن. گیانِ بُردِم سی بُزُ. بُزُ وِ مِ پِشکِل دَن. پِشکِل بُردِم سی تنیر. تنیر وِ مِ گِردَ دَ. گِردَنِ بُردِم سی مُ...

روایت دوم از زیر نخل بی‌مهر

روایت دوم از زیر نخل بی‌مهر روایتی از دلِ یک شبِ واقعی؛ از گفت‌وگوی دو انسان، میان صدا و سکوت، درباره‌ی «اعتماد»، که گاهی با یک آغوش برمی‌گردد، و گاهی با گفتنِ ساده‌ی «می‌ترسم» ——— ✒️ ——— تالار پر بود از صدا و نور. دف می‌کوبیدند و دست می‌زدند، اما در حیاط، زیر نخل‌های خاموش، مردی ایستاده بود که انگار هیچ‌کدام از آن شادی‌ها را نمی‌شنید. عرقی باریک از شقیقه‌اش سر خورد. با کف دست پاکش کرد، نگاهی به زمین انداخت و گفت: «ما از همه گذشتیم تا به هم برسیم؛ از حرف مردم. اما حالا… انگار خودمان را گم کرده‌ایم.» صدای دف از تالار بیرون می‌ریخت، اما میان شاخه‌های نخل، هوا سنگین بود. گفت: «خانه که هستم، آرام است. لبخندش، سکوتش، حضورش. اما تا پایم به کار می‌رسد، لحنش عوض می‌شود. پر از شک، پر از پرخاش. انگار همان آدم چند ساعت پیش نیستم.» ایستادم و گوش دادم. «باور کن خراب نکرده‌ام. دوستش دارم، بیشتر از هر چیز. فقط نمی‌دانم چطور باید دوباره ثابتش کنم. گفتم برویم پیش کسی که بلد است گوش بدهد، گفت خودش می‌داند. اما وقتی فقط صدای خودت را می‌شنوی، واقعاً چه می‌فهمی؟» سکوت کرد. نفسی کشید و آرام‌تر گفت: «هیچ‌وقت...