پست‌ها

نمایش پست‌ها از اکتبر, ۲۰۲۵

«قدیمی گوته» « ضرب المثل های لُری »

 ضرب‌المثل‌های لُری گپ د گپیش نی، د دینه روزگارشه در فرهنگ لُر، گپ فقط پیر نیست؛ او انسانی‌ست که با رنج، دانایی را صیقل داده است. پیری، عدد سال‌ها نیست عمق فهمِ انسان از خویش است. در فرهنگ لُر، «گپ» فقط پیر نیست؛ او انسانی‌ست که با رنج، دانایی را صیقل داده است. پیری، عددِ سال‌ها نیست عمقِ فهمِ انسان از خویش است. بزرگ، آن‌که جهان را دید و هنوز آرام ماند؛ که از رنج گذشت و هنوز مهربان بود. در فرهنگ لُر، «گپ» فقط پیرِ سال‌خورده نیست؛ او انسانی‌ست که جهان را زیسته، نه فقط عمر را. کسی‌ست که میانِ درد و دانایی، راهِ میان‌برِ فهم را یافته است. مولانا گفت: > پیر آن باشد که اندر فضل و علم پخته باشد او، نه از سال و زِ سلم. پیری، عددِ سال‌ها نیست؛ میزانِ آگاهیِ انسان از خویش است. زمان، تن را پیر می‌کند، اما رنج، روح را می‌سازد. بزرگی یعنی دیدن، بی‌آن‌که داوری کنی؛ فهمیدن، بی‌آن‌که تلخ شوی؛ و ماندن، بی‌آن‌که خاموش گردی. بسیارند آنان که عمر کردند و نفهمیدند، و اندکند کسانی که لحظه‌ای زیستند و جاودانه شدند. بزرگ، آن است که جهان را دید و هنوز آرام ماند؛ که از زخم گذشت، و هنوز مهربان بود. «در رو...

«قدیمی گوته» « ضرب المثل های لُری »

 «وَر آینه، پُشت مَغِراض» یعنی در جلو مثل آینه‌ست؛ صاف، زلال، صادق. اما در پشت، مثل قیچی‌ست؛ تیز، بی‌رحم، و اهل بریدن. کنایه از آدم‌هایی‌ست که در ظاهر، لبخند و صمیمیت نشان می‌دهند، اما در باطن، جز درندگی و نفاق چیزی ندارند. آینه را پیش رو گرفته‌اند تا اعتماد جلب کنند، و قیچی را پشت سر پنهان کرده‌اند تا هر جا توانستند، ببرند. این ضرب‌المثل لُری، نه فقط سخنِ یک قوم، بلکه آینه‌ای‌ست برای تمام زمان‌ها؛ یادآورِ این که روشن‌ترین چهره‌ها هم می‌توانند سایه‌ای پنهان داشته باشند. https://www.instagram.com/pooriabaharvand?igsh=MXhzemIzaTFmcmtycw==

آتشِ خدا در دلِ انسان

 آتشِ خدا در دلِ انسان خدا، آتش را نیافرید که بسوزاند، که بیافروزد. هر دلی که به عشق رسید، از شعله گذشت، اما خاکستر نشد نور شد. رنج، آزمونِ راستی ست؛ ایمان، ایستادن میانِ سوز و یقین. آتش اگر از بیرون بتابد، می سوزاند؛ اگر از درون برخیزد، می رویاند. و انسان، میانِ این دو آتش زاده شد: یکی از خاک، یکی از خدا. آن که از درون سوخت، به روشنایی بدل شد؛ و آن که از بیرون گریخت، در سردیِ سایه خاموش شد. زیباییِ عشق، در فنا شدن نیست در آن است که بسوزی و بفهمی: نور، فرزندِ آتش است. از مجموعه ی «در روشنایی درون» ✒️ پوریا بهاروند #پوریا_بهاروند #در_روشنایی_درون #شعر_نو #عرفان #فلسفه_زندگی #ادبیات_فارسی #دلنوشته 29/07/1404 14:25

در روشناییِ درون – سکوتِ پس از تردید

 در روشناییِ درون – سکوتِ پس از تردید این بار، نه گفت وگو، که سکوتِ پس از تردید... نه ایمانِ بی زخم، که یقینِ زخمیِ آرام. کاش شبی فرا رسد، که خواب، نه پناهِ فراموشی، که آغوشِ رهایی باشد در نوری که از زخم می تابد، نه از آسمان. کاش چشم هایم را ببندم، و جهان، بی صدا در مهربانیِ تو حل شود؛ آنجا که حتی سایه ها به روشناییِ حضورت ایمان می آورند. اما هنوز، گاهی دلم می لرزد، وقتی یادم می افتد چطور، با تمامِ صداقت، زمین خوردم. یادِ آن دعاهایی که بی پاسخ ماندند، و آن اشک هایی که کسی نفهمید. من آموخته ام، رنج اگر ریشه دارد، بیهوده نیست ولی هنوز، گاهی خسته ام از دانستن. گاهی فقط دلم می خواهد کسی بیاید، بی حرف، و بگوید: «خسته نباشی، هنوز مؤمنی.» می خواهم بخوابم، نه از فرار، از اشتیاق؛ که این خواب، بیداریِ دیگری ست، در ساحتِ بی زمانِ تو. و اگر مرگ، دروازه ی رسیدن به توست، من آن را در آغوش می گیرم نه از شجاعت، از دلتنگی؛ چرا که دانسته ام، آنجا که خاموشی آغاز می شود، روشنایی نفس می کشد. و آنگاه... من نیستم که آرام می گیرم؛ این تویی که در من می آرامی، ای بی کرانِ نزدیک، ای نوری که از میانِ اشک هم می...

در روشنایی درون

 در روشناییِ درون «این بار نه برای ایمان… که برای انسان نوشتم.» خدا هرگز دیر نمی آید... این دلِ ماست که دیر آرام می گیرد. گفت وگوی من با او، نه دعا بود، نه شکایت نجوایی بود میانِ انسانی زخمی و نوری که در درونش جا مانده است. گاهی انسان نه از زخمِ دیگری، بل از زلالیِ خویش فرو می پاشد؛ آنجا که با صدق می کارد، اما خاک، از پیش به دیگری سپرده شده است. من بر زمینی عشق ورزیدم که ریشه هایش مرا نمی شناخت، و او سکوت کرد سکوتی که طعم دانستن داشت، نه ندانستن. هیچ دروغی، حتی اگر با لبخند بیاید، بوی راستی ندارد. خدایا... اگر قرار بود چنین تمام شود، چرا نطفه ی امید را در دلم کاشتی؟ چرا در این جغرافیای خسته، شعله ای از احساس افروختی و مرا با خاکسترش تنها گذاشتی؟ من راستی دادم و دروغ درو کردم، با عشق آغاز کردم و با شک تمام شدم. و تو، ای خدای خاموش، در سکوتت عدالت را معنا کردی عدالتی که گاه شبیهِ انتقام می شود. به تو گفتم: «خدایا، دلم را نسوزان…» و تو از همان جا شروع کردی. اگر حکمتت رنج است، پس رحمتت کجاست؟ چرا از من سنگ نیافریدی، تا این گونه نرم و بی پناه نباشم؟ چرا دلم دادی، بی آنکه راه نجاتش را نش...

زیر نخل بی مهر

 🌴 زیر نخل بی مهر ساعت پنج عصر بود. آغاز پاییز. هوا هنوز گرم، از همان گرماهایی که کولرها را ظهر روشن می کنی اما شب ها خاموش می گذاری، تا شاید صدای سکوت را بشنوی. درخت نخل زینتی کنار حیاط، لیف هایش بلند و نچیده، آن قدر پایین آمده بودند که اگر کسی حواسش نبود، تیغ شان می توانست صورتش را بخراشد. شاید هر شهری باید نخل خودش را داشته باشد برای یادآوری زخم هایی که از بی توجهی می خوریم. آن روز، شش نفر آمدند. خانواده دختر، خانواده پسر، و پیرمردی که از نگاه بقیه پیداست حرف آخر را او می زند. آمده بودند تالار را برای جشن عقد ببینند. اما گفت و گوهایشان زیر همان نخل ادامه پیدا کرد. هوا پر بود از صدای کولرهایی که هنوز خاموش نشده بودند، و من، از دور، شاهد ماجرا بودم. پیرمرد گفت: «پسرم، من ممکنه تند حرف بزنم، ولی نفس کارم درسته. زن ها بیست درصد مردشونو می خوان، هشتاد درصدش رفاهه. من برای زن و بچه م بهترین زندگی رو ساختم، بهترین ماشین، بهترین خونه، و حالا حرمت دارم. عشق تنها، شکم سیر نمی کنه.» کلماتش مثل چاقوی کندی در هوا می چرخیدند. در همان لحظه یاد بیت میرنوروز افتادم: «پیل که داری، سُخنت برقراره؟...

روز دختر 19 مهر 1404

 خدا وقتی لبخند زد، دختر آفریده شد… از عطرِ دلِ خودش، از روشناییِ عشق. دختر، واژه نیست آغوشِ خداست بر زمین. هر جا دختری می خندد، جهان آرام تر می چرخد. روزِ تمام دخترانِ این سرزمین، روشن تر از سپیده. پوریا بهاروند 19 مهر 1404 03:33

درباره من _ پوریا بهاروند

 من نویسنده نیستم... فقط انسانی ام که میان کار و خستگی، واژه هایی را از دل زخم ها بیرون کشیده ام. می نویسم نه برای دیده شدن، که برای فراموش نکردن انسان بودن. هر واژه در اینجا، چراغی ست از دل تاریکی؛ یادگاری از شب هایی که خاموش نماندم، تا شاید نوری، هرچند کوچک، به دلی برسد. اگر گاهی در این نوشته ها، خودت را، پدرت را، یا رنج روزگار را دیدی بدان اینجا خانه واژه هایی ست که از دل زندگی برخاسته اند، نه از خیال. پوریا بهاروند اندیمشک – متولد 1374 برای دل هایی که هنوز به انسانیت ایمان دارند.