« خدابس »
«خدابس» «رولکم نه سالشه که وقت شیشه…» این فقط یک بیت محلی نیست. این اعتراض فشرده تاریخ است؛ جایی که زبان، دیگر تاب سکوت نداشته. خدابس اینجا اسم یک زن خاص نیست. اسم یک وضعیت انسانی است. نام لحظهای که انسان، پیش از آنکه انتخاب کند، فرستاده میشود. در گذشته، وقتی خون ریخته میشد و طایفهها برای پایان نزاع به صلح میرسیدند، گاه دختری را به عنوان خونبها به عقد پسر آن خانواده درمیآوردند. نه از سنش میپرسیدند، نه از دلش، نه از ترسهایش. میگفتند: باید تمام شود. و تمام میشد؛ اما نه خشونت، زندگی یک نفر. فاجعه از همانجا آغاز میشود که انسان از «هدف بودن» کنار گذاشته میشود و به «راهحل» تقلیل پیدا میکند. خدابس نام دختری است که وارد خانهای شد که هنوز عزادار بود، و از همان روز اول نه عروس بود، نه بانوی خانه، بلکه یادآور مرگ. در آن خانه کتک بود، تحقیر بود، و سالهایی که باید زندگی میشدند اما فقط تحمل شدند. او بزرگ شد، اما جایگاهش نه. زن شد، اما هرگز صاحب اختیار نشد. هیچ صلحی که از بدنِ یک انسان عبور کند، صلح نیست؛ تعلیق خشونت است با بهایی پنهان که از زندگی پرداخت میشود. بعد، زن دیگری ...