پست‌ها

۵ اسفند | سپندارمذگان 🤎

 ۵ اسفند | سپندارمذگان 🤎 زمین، فروتن‌ترین دلِ عالم است. هر چه بر او شکست، در او نماند؛ به حافظه بدل شد. خاک فراموشکار نیست. نام‌ها در او دفن نمی‌شوند؛ به ریشه می‌روند، و ریشه روزی به نور راه پیدا می‌کند. امسال تبریک با مکث ادا می‌شود. دل‌ها سنگین‌اند. بعضی نام‌ها هنوز گرم‌اند. سپندارمذ صبرِ قدسیِ زمین است؛ نیرویی خاموش که زیر بارِ آسمان خم نمی‌شود، بلکه زندگی را دوباره سبز می‌کند. زن رازِ همین زمین است؛ می‌گیرد، می‌سوزد، نگه می‌دارد، و باز پناه می‌شود. اگر جهان امن نیست، ما برای هم زمین باشیم؛ آرام، اما محکم. یاد خاموش نمی‌شود. نور راهِ خود را پیدا می‌کند. سپندارمذگان مبارک به دل‌هایی که هنوز پناه می‌شوند. 🤎 پوریا بهاروند پوریا_بهاروند

۵ اسفند | سپندارمذگان ❤️

 ۵ اسفند | سپندارمذگان ❤️ این روزها اگر تبسمی هم روی لب بیاید، ذهن ناگهان به عقب برمی‌گردد و یادِ درد، لبخند را آهسته پس می‌گیرد. زندگی بیشتر شبیه دوام آوردن است تا بی‌هراس نفس کشیدن. و درست در همین روزها سپندارمذ معنا پیدا می‌کند؛ زمین... که هر چه بر او ریختند، نرفت، فرو نپاشید. درد را فقط تحمل نکرد، نگه داشت، و زخم را به ریشه تبدیل کرد؛ ریشه‌ای که روزی دوباره نور را پیدا می‌کند. پناه بودن یعنی همین. ❤️ پناه یعنی کنار تو، دل مجبور نباشد قوی باشد. ❤️ یعنی کنار تو کسی لازم نباشد نقش بازی کند، لازم نباشد محکم باشد، لازم نباشد لبخندِ زورکی به صورتش بچسباند. امنیت دیوار نیست؛ امنیت یک آغوش است، یک نگاه، یک جمله: «من اینجام.» و این جمله واقعا بماند. زن رازِ همین امنیت است؛ گرمایی که بی‌سر و صدا آدم را از فرو رفتن نجات می‌دهد، مثل زمین... آرام، اما محکم. اگر جهان سخت شده، برای هم نرم‌تر باشیم. همین که دلِ یک نفر کنار ما آرام‌تر بتپد، یعنی این سرزمین همین‌جا یک درجه امن‌تر شده است. سپندارمذگان مبارک به دل‌هایی که هنوز برای هم پناه می‌شوند. ❤️ https://www.instagram.com/pooriabaharvand?igsh...

«کرامت انسان خسته»

«کرامت انسان خسته» بعضی زمان‌ها آدم‌ها از زندگی نمی‌ترسند از ناتوان ماندن در پاسداشت زندگی می‌ترسند. عاشق نمی‌شوند نه از سردی دل؛ از سنگینی فردایی که توان ساختنش را از دستشان گرفته‌اند. پدر و مادر نمی‌شوند نه از بی مهری؛ از ترسی آرام که مبادا کودکی را به جهانی بدهند که خودشان در آن هر روز کم نورتر می‌شوند. دل‌ها خاموش نشده‌اند جهان از طاقت دل‌ها بزرگ‌تر شده است. و رنجی که از اندازه انسان بزرگ‌تر باشد، شکست دل نیست؛ فشار روزگار است بر شانه دل. پس سکوت بعضی قلب‌ها بی عشقی نیست زخمی است که خودشان به آن تن نداده‌اند. آنچه در چهره‌ها می‌بینی بی حسی نیست، خستگی نجیب انسانی است که هنوز شرافتش را زمین نگذاشته. انسانی که نیفتاده فقط آهسته‌تر راه می‌رود، چون بار دنیا سنگین‌تر از سهم اوست. و این، شکست انسان نیست؛ سختی زمانه است. و این، گناه دل‌ها نیست. «و همین که هنوز زمین نگذاشته اند.... یعنی انسان هنوز تمام نشده است.» ✒️ پوریا بهاروند

« خدابس »

 «خدابس» «رولکم نه سالشه که وقت شیشه…» این فقط یک بیت محلی نیست. این اعتراض فشرده تاریخ است؛ جایی که زبان، دیگر تاب سکوت نداشته. خدابس اینجا اسم یک زن خاص نیست. اسم یک وضعیت انسانی است. نام لحظه‌ای که انسان، پیش از آنکه انتخاب کند، فرستاده می‌شود. در گذشته، وقتی خون ریخته می‌شد و طایفه‌ها برای پایان نزاع به صلح می‌رسیدند، گاه دختری را به عنوان خون‌بها به عقد پسر آن خانواده درمی‌آوردند. نه از سنش می‌پرسیدند، نه از دلش، نه از ترس‌هایش. می‌گفتند: باید تمام شود. و تمام می‌شد؛ اما نه خشونت، زندگی یک نفر. فاجعه از همان‌جا آغاز می‌شود که انسان از «هدف بودن» کنار گذاشته می‌شود و به «راه‌حل» تقلیل پیدا می‌کند. خدابس نام دختری است که وارد خانه‌ای شد که هنوز عزادار بود، و از همان روز اول نه عروس بود، نه بانوی خانه، بلکه یادآور مرگ. در آن خانه کتک بود، تحقیر بود، و سال‌هایی که باید زندگی می‌شدند اما فقط تحمل شدند. او بزرگ شد، اما جایگاهش نه. زن شد، اما هرگز صاحب اختیار نشد. هیچ صلحی که از بدنِ یک انسان عبور کند، صلح نیست؛ تعلیق خشونت است با بهایی پنهان که از زندگی پرداخت می‌شود. بعد، زن دیگری ...

«من ادامه‌ی او هستم»

 «من ادامه‌ی او هستم» پروردگارا… این چند خط را تقدیم می‌کنم به مردی که به حقش نرسید، اما تا آخرین نفس، حقِ خیلی‌ها را نگه داشت. مردی که نانی نداشت، اما نان‌رسان بود. دستی که خالی بود، اما دل‌های بسیاری را سیر می‌کرد. 🌱 پدرم… دلتنگیِ من از جنسِ روز و ماه نیست؛ از جنسِ ستونی‌ست که ناگهان فرو ریخت. از جنسِ کودکی‌ست که در یک صبح بی‌رحم، از درون پیر شد. من فقط دوازده سالم بود وقتی جهان تصمیم گرفت آسمانم را از من بگیرد… شبی خواب دیدم روی دیواری بلند راه می‌روم به سمت کندوی عسلی دور… اما پیش از رسیدن، سقوط کردم. نمی‌دانستم خوابم، تعبیرِ نبودنِ توست؛ سقوط یک پدر، سقوطِ جهان یک کودک است. 🌱 تو فرصت نداشتی دنیا را نشانم بدهی؛ اما بعد از رفتنت، دنیا نقابش را برداشت و سخت‌ترین چهره‌اش را به من نشان داد. جایی که «حرام» ارزان است و «حلال»، سنگین‌تر از هر شب بی‌خوابی. جایی که لباس‌ها اندازه‌ی آدم‌ها را تعیین می‌کنند، نه ریشه‌ها، نه صداقت، نه زخم‌ها. و کاش همه می‌دانستند هیچ اسکناسی از آسمان نمی‌افتد؛ هر پولی، تکه‌ای از عمر یک مرد است که آرام‌آرام از تنش کنده می‌شود. 🌱 به فرزندانتان بیاموزید: پد...

نجوای شب _ 7 آذر

 پروردگارا… از ژرفای خاموش جانم تو را صدا می‌زنم؛ از جایی که انسان نه توان فریاد دارد، نه توان فرو ریختن… فقط به تو پناه می‌آورد. ای مهربان‌ترین… دستت را بر دل خسته‌ام بگذار؛ آن‌قدر آرام، که باور کنم هنوز می‌شود میان تاریکی نیز به نور رسید. خدایا… بر روحم صبری روشن بریز، نه تحملی بی‌رمق. بر قدم‌های کوچک زندگی‌ام برکت بده، و خانواده‌ام را در حصار مهربانی‌ات امن نگه دار. و اگر امشب هنوز ایستاده‌ام، برای آن است که جرقه امیدی که تو در من کاشتی خاموش نشده. پس همین‌جا… همین لحظه… در دل من بمان؛ تا هرگاه از جهان فرو می‌افتم، در آغوش تو دوباره برخیزم. از ژرف‌ترین تاریکی جانم… تنها تو را صدا می‌زنم؛ که امید منی، ای آرام جان… و این دل خسته جز در نام تو جایی برای ایستادن ندارد.»

نجوای شب _ وضوح

 نجوای شب _ وضوح «حیاط آرام بود… هیچ‌کس رد نمی‌شد. فقط من بودم و سرمای پاییزی که از لای آستین‌هایم می‌دوید.» هوای خنک آرام می‌نشست روی شانه‌هایم؛ انگار شب می‌خواست یادم بیاورد که سکوت همیشه ترسناک نیست… گاهی مهربان‌ترین شکلِ آرامش است. در همین تاریکیِ سادهٔ شیفت شب، نفس‌هایم عمیق‌تر شد و یک فکر آرام در دلم نشست: روشنایی همیشه از جایی می‌رسد که حتی فکرش را هم نمی‌کنی. پروردگارا… امشب نه برای گریه آمده‌ام، نه برای شکایت، نه حتی برای خواستن چیزی. امشب فقط آمده‌ام بفهمم؛ و همین فهمیدن، گاهی سخت‌ترین عبادتِ انسان است. یونگ می‌گوید: «تا وقتی تاریکی درونت را نبینی، اسمش را تقدیر می‌گذاری.» و من… چقدر سال‌ها تاریکی خودم را «سرنوشت» صدا زدم بی‌آن‌که بفهمم همان تاریکی مدرسهٔ خاموش من بوده. خدایا… یاد بده هر زخم دری‌ست؛ اگر با ترس بازش کنم، به تاریکی می‌رسم، و اگر با آگاهی، راهی می‌شود به نور. یاد بده از چیزهایی که می‌ترساندم فرار نکنم؛ آخر هر سایه‌ای پشتش نوری ایستاده که فقط منتظر جرأت من است. یاد بده آرام باشم آرام، نه منفعل؛ ملایم، نه ضعیف؛ ساکت… اما بینا. وقتی تو را در دل شب صدا می‌زنم بر...