پست‌ها

نمایش پست‌ها از سپتامبر, ۲۰۲۵

« هر درود، چراغی برای فرهنگ… »

 «هر درود، چراغی برای فرهنگ…» راستش اول از همه باید اعتراف کنم من هم خیلی وقت ها کوتاهی کرده ام. خودم بارها به جای یک «درود» ساده، با بی حوصلگی جواب داده ام. گاهی پشت نقاب ظاهر فرهنگی ام، حتی از یک سلام محترمانه هم غافل شدم. پس قبل از اینکه کسی را خطاب کنم، از خودم شروع می کنم. کتاب فروشی ها را به یاد می آورم… روزگاری مردم صف می کشیدند؛ با احترام وارد می شدند، نام ها را با حرمت صدا می کردند، و کتاب را چون چراغی روشن به خانه می بردند. امروز اما، گوشی های گران قیمت بیخ گوش اند، واژه های اصیل به «مشتی» و «حجی» تقلیل یافته، و حرمتِ زبان زیر پای بی حوصلگی ها له می شود. در فضای مجازی، همه «دکتر»، «مهندس» و «پرفسور» شده ایم، اما در عمل حتی بلد نیستیم یک گفت وگوی ساده را با احترام آغاز کنیم. این تغییرها شاید کوچک به نظر برسند، اما در دلشان یک فاجعه ی پنهان خوابیده است: وقتی حرمت از واژه ها برداشته شود، حرمت از دل ها هم می رود. گاهی فکر می کنم وقتی یک درود محترمانه از زبانمان می افتد، انگار یک چراغ در کوچه‌ ی فرهنگ خاموش می شود. هر سلام، نوری برای دل هاست. من یاد گرفته ام زبان فقط ابزار حرف...

درباره من _ پوریا بهاروند

 سلام 🌱 من پوریا بهاروند هستم، اهل اندیمشک و متولد سال ۱۳۷۴. اینجا را ساخته‌ام تا نوشته‌ها و دلنوشته‌هایم گم نشوند. چیزهایی که می‌نویسم، بیشتر برگرفته از تجربه‌های ساده‌ی زندگی، دغدغه‌های روزمره، و نگاه انسانی به دنیا و آدم‌هاست. هیچ‌وقت خودم را «نویسنده» معرفی نمی‌کنم؛ چون فقط تلاش می‌کنم حرف‌هایی را که در دلم مانده، روی کاغذ بیاورم. گاهی این حرف‌ها به شکل دلنوشته است، گاهی به شکل روایت، و گاهی فقط چند جمله کوتاه. اگر کسی نام من یا بخشی از این نوشته‌ها را جست‌وجو کرد و این صفحه را پیدا کرد، برایم خوشایندترین اتفاق است؛ چون یعنی حرف‌هایم به دست کسی رسیده که شاید به آن نیاز داشته. تمام هدفم این است که ردی کوچک از صداقت، امید و انسانیت در دنیا باقی بماند. پوریا بهاروند

نجوای شب

 خدایا… امشب واژه هایم شکسته اند، جز اشکی بر گونه و قلبی لرزان که چون پرنده ای در توفان به دیوار سینه می کوبد، هیچ ندارم. ای نزدیک تر از جان، از این نقاب استواری خسته ام؛ درونم هر لحظه می شکند، مثل آینه ای که صدای ترک خوردنش تنها برای تو شنیدنی ست. به بهشت نمی اندیشم، به معجزه هم نه… تنها حضورت را می‌خواهم در همین شب سنگین، در همین لحظه ای که سکوت، استخوانم را می فشرد. اگر همه دست ها رهایم کنند، بگذار دست تو بماند؛ حتی اگر ناپیدا، اما گرم تر از همه ی جهان. بی تو من، سایه ای خاموشم بر دیوار، قطره ای گمشده در دریا، شمعی لرزان در باد. مرا به خودم وانگذار، که سقوط من از خویشتن آغاز می شود. و با این همه… می دانم: پس از تاریک ترین شب، سپیده دمی هست. پس بگذار این گریه، جویباری شود که فردا، نور خورشید را به جانم برساند.

روشنای دل

 نورِ جانم، از نبودن مگو ، تو خودِ فصلِ روشنی. نفس هایت ستونِ امیدِ من است؛ با هر دمِ تو، جهانِ من جان می گیرد. اگر دنیا بر شانه هایت سنگینی کرد، بگذار من زمین شوم تا تو سبک بمانی. اگر اشکت نشست، بگذار من دریا شوم که هر موجش رنجت را بشوید. تو بمان، با همان خنده ای که سقفِ شب ها را به سپیده بدل می کند. اگر روزی همه فانوس ها خاموش شد، من با تکه تکه های قلبم فانوسی خواهم ساخت که فقط راهِ تو را روشن کند و تا آخرِ راه شعله اش را به نامِ تو پاس بدارد. در سکوتِ شب بارها برایت گریستم؛ اما هر بار گفتم: بگذار من هزار تکه شوم، اما لبخندِ تو هرگز خاموش نگردد. تو بیش از خواهرزاده ای؛ تو پناهِ روزهای تیره ام هستی ، مکانی که دلِ خسته ام پیوسته به آن بازمی گردد. هرگاه حس کردی زمین تو را تنها گذاشته، یادت باشد: من اینجا هستم ، نه برای دیدنِ تو، که برای همراهیِ هر زخم و هر خنده ات. تو هرگز تنها نخواهی بود. ✨🤍🌹 جمعه 28 شهریور 1404

پاره های آگاهی

« پاره های آگاهی » می گویند: «ما پیراهن های بیشتری پاره کرده ایم.» اما پاره کردنِ پیراهنِ جهل، چه افتخاری دارد؟ تجربه، اگر چشم را روشن نکند، چیزی جز خاکسترِ عادت نیست. من نمی خواهم وارثِ پیراهن های پوسیده باشم. بگذار پیراهن های خودم پاره شوند، اما هر پارگی، نشانی باشد از جست وجوی آگاهی. زیستن، یعنی جرئتِ هزار بار برهنه شدن در برابر حقیقت، و پوشیدن لباسی که بافته ی دستِ خودِ من است، نه تکرارِ کورکورانه ی گذشته. پیراهن های من شاید اندک باشند، اما هر کدامشان به بهای یک چشمِ بیدار است. 1 مهر 1404

🔥 به جای نصیحت، چراغ باش!

 🔥 به جای نصیحت، چراغ باش! ما نسلی‌ هستیم که زخم هایش را با دست خود پوشانده، نه با نصیحت اگر نصیحت درمان بود، امروز نسل من این گونه از هم پاشیده نبود. اگر پند و اندرز شفا می آورد، ما باید خوشبخت ترین آدم های تاریخ می بودیم نه فرسوده ترین. شما با دلار هزار تومنی زمین خریدید، با حقوق ثابت تان خانه ساختید، با یک شغل ساده، خانواده ای آرام داشتید. حالا ایستاده اید مقابل جوانی که با دلار صد تومنی باید رویای خودش را دفن کند، و می گویید: «صبور باش، تلاش کن، ناامید نشو.» نه! این صدا، صدای توهین است. صدای بی خبری از زخمی که استخوان ما را خرد کرده. سکوت، گاهی شریف تر از کلامی ست که نوری نمی آورد. نصیحتتان، زخمی ست که نمک هم ندارد فقط داغ را تازه تر می کند. نصیحت وقتی شکم گرسنه را سیر نمی کند، تبدیل به زخم است. نصیحت وقتی اجاره را پرداخت نمی کند، توهین است. شعور را از زخم های خود آموختیم، نه از زبان هایی که هیچوقت درد را نچشیدند. ما شعور را از مادری یاد گرفتیم که سهم خودش را از سفره برید تا بچه هایش زنده بمانند. ما انسانیت را از رفیقی یاد گرفتیم که خودش در باتلاق بود اما دست ما را رها نکرد. م...

🕊️ بچه ها برای شکوفایی اند، نه برای مقایسه 📣 بیانیه ای برای آغاز سال تحصیلی

 🕊️ بچه ها برای شکوفایی اند، نه برای مقایسه 📣 بیانیه ای برای آغاز سال تحصیلی 📚 زنگ مدرسه دوباره به صدا درآمد. کلاس ها پر می شوند از دفترهای نو، کیف های پر از آرزو و چشم هایی که دنبال امنیت می گردند. اما بیایید حقیقت را فریاد کنیم: کودکان ما فقط دانش آموز نیستند. آن‌ها آینده ی این سرزمین اند. اگر امروز بال هایشان را ببریم، فردای ایران را زمین گیر کرده ایم. پدرها، مادرها! ✨ پشت هر کارنامه، قلبی می تپد؛ قلبی که رؤیا دارد، حتی اگر عددها آن را نبیند. – کودکی که نقاشی می کشد، آینده ی هنر را می سازد. – کودکی که مدام سؤال می پرسد، فردا کاشف خواهد شد. – کودکی که در سکوت تماشا می کند، شاید نویسنده ی فردا باشد. – کودکی که در میدان می دود، سلامت و اراده ی یک ملت را تمرین می کند. هیچ نمره ای ارزش یک انسان را تعیین نمی کند. هیچ مقایسه ای نباید عزت نفس یک کودک را بسوزاند. هیچ تحقیر و سرزنشی حق ندارد چراغ امیدشان را خاموش کند. 🌱 روانشناسی امروز می گوید: تحقیر، عزت نفس را می کُشد. مقایسه، بال ها را می شکند. ترس، اشتیاق یادگیری را می خشکاند. اما مهربانی، اعتماد و تشویق، موتور شکوفایی اند. ⚡ و یا...

«از خاموشی تا فانوس: میراث زخم ها»

 «از خاموشی تا فانوس: میراث زخم ها» بخش نخست: آغاز زخم ها پسری یازده ساله را در قاب خاطره می بینم. امروز یازدهم فروردین هشتادوشش است. ساعت، هفت صبح. مداد کوچکم روی کاغذ پیک بهاری می لغزد، و ناگهان صدای ناله و شیونِ مادر، حیاط را می لرزاند. برادرم… مالک. تصادف کرده. و امروز، کمر پدرم از داغ فرزند شکست. نه فقط پدر، همه ی ما شکستیم؛ در یک صبح بهاری، بهاری که دیگر هیچوقت بهار نشد. از همان لحظه، ما سوگی را آغاز کردیم که هجده سال است، هنوز در جان و استخوانمان لانه کرده. هر بار پیکانی در خیابان می بینم، تمام وجودم می لرزد. خاطره، مثل خنجری زنگ خورده، از زخم کهنه عبور می کند. روزهای سیاه، تازه شروع شده بودند. هر روز، دسته دسته زن های آبادی می آمدند، صدای شیونشان مثل ابرهای سیاه روی خانه مان می بارید. مادر، سال هاست رخت سیاه را از تن درنیاورده. مالک اولی نبود. بعد از او، چشم من به ظهیر دوخته شد. ظهیری که کلیه هایش از کار افتاده بود. بدنی ضعیف و متورم، پاهایی بادکرده، و خواهشی ساده: «دست و پاهایم را ماساژ بده.» من، کودک دوازده‌ساله، با دست های نحیف، با ترسی مبهم، پاهای برادرم را می فشردم، ان...

وقتی عشق از آتش می‌گذرد

 وقتی عشق از آتش می‌گذرد دیشب، در حیاط نیمه تاریک هتل، مردی ساده پوش کنارم نشست. صدای فواره مثل تپش قلبی خسته در فضا می پیچید، و چراغ زرد بالای نیمکت، همچون فانوسی بی رمق، تلاش می کرد تاریکی را قانع کند. مرد آرام گفت: انسان بالغ برای دوست داشته شدن ارزش قائل است. آدمی که بفهمد بی قید و شرط دوستش داری حتی اگر سکوت کنی در دلش برایت احترام بیشتری باز می کند. بعد نگاهی به آسمان انداخت و زمزمه کرد: عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را… این مصرع از سنایی است؛ و چه درست. عشق بی خبر می آید، حساب و کتاب نمی شناسد، و حتی دلِ فرزانه ترین آدم ها را بی دفاع می کند. همان جا یاد سیاوش افتادم؛ شاهزاده ای از دل شاهنامه. او که بی گناه به خیانت متهم شد، و برای اثبات پاکی اش، از میان شعله ها گذشت. شعله ها راه گشودند و او سالم بیرون آمد، اما سرنوشت، در غربت توران، خونش را ریخت. سیاوش از آتش گذشت، اما خود آتش شد؛ آتشی که قرن هاست در حافظه ی ایران روشن مانده. او نماد انسان هایی است که نشان می دهند: عشق و حقیقت همیشه آسان نیستند، اما همیشه شریف اند. و آن مرد ساده، در سکوت حیاط هتل، آینه ای شد از همین حقیقت: ک...

« نه… من امیدم را حفظ نمی‌کنم »

 « نه… من امیدم را حفظ نمی‌کنم » از کریستوف والتس، بازیگر بزرگ آلمانی، پرسیدند: « چطور در این شرایط وحشتناک امروز، امیدت را حفظ می‌کنی؟ » او ژست نگرفت. لبخند نزد. شعار نداد. فقط یک کلمه گفت: « نمی‌کنم. » در جهانی که هر سلبریتی می خواهد با چند جمله ی بی نمک و چند لبخند تمرینی، «پیامبر امید» باشد، همین دو واژه، از هزار سخنرانی پر زرق و برق صادق تر است. ما عادت کرده ایم به دنبال قهرمان های قلابی بگردیم؛ کسانی که روی فرش قرمز می درخشند اما در تاریکی حقیقت، خاموش اند. ما تشنه ی صداقتیم، اما اغلب به جای آب زلال حقیقت، با شربت های قلابی انگیزشی سیراب می شویم. شاید برای همین است که یک «نمی کنم» کوتاه، مثل پتک بر سرمان فرود می آید. چون یادمان می آورد: امید، کالا نیست. امید، دکمه ی لایک و فالو نیست. امید را نمی شود تولید انبوه کرد. امید، اگر معنا دارد، از دل زخم می آید، از دل رنج. از روبه رو شدن با حقیقت، نه از انکار آن. حقیقت، همیشه سنگین تر از شعار است. و گاهی شجاعت یعنی همین: اعتراف کنی که امیدت را حفظ نمی کنی، اما با این حال، هنوز ادامه می دهی. راز انسان همین جاست. ما بی امید هم ادامه می...

« بی احترامی افتخار نیست »

 « بی احترامی افتخار نیست » روزگار عجیبی شده… جایی که ادب را «ساده لوحی» می نامند، و بی رحمی را «هوشمندی». جایی که احترام گذاشتن خجالت دارد، اما تحقیر کردن افتخار است. _ در مدرسه: معلمی که موهایش از سال ها گچ و تخته سپید شده، آرام درس می دهد. شاگردی پچ پچ کنان او را مسخره می کند تا صدای خنده ی بغل دستی اش بلند شود. هیچکس نمی فهمد این خنده، وزنه ای می شود روی شانه های مردی که عمرش را صرف روشن کردن آینده ی همین شاگردها کرده است. _ در محل کار: کارمندی با احترام سلام می کند، و دیگری حتی سر بلند نمی کند. فکر می کند «مقام» یعنی بالاتر از سلام و احترام بودن؛ غافل از این که بی احترامی، هر مقامی را کوچک می کند. _ در محله: پیرزنی کیسه ی خرید را روی زمین می کشد. دست هایش مثل شاخه های لرزان پاییز می لرزند. پسرکی با موتور از کنارش رد می شود، بی آن که حتی نگاه کند… انگار انسانیت را هم جا گذاشته باشد. _ در خیابان: چراغ قرمز همه را متوقف کرده. راننده ای بی قرار بوق می زند، شیشه را پایین می کشد و ناسزایی پرتاب می کند. ماشین کناری اش مادری نشسته با کودکی در آغوش. کودک با چشمان ترسیده به این صحنه نگا...

« تمام آنچه شناخت، عشق من بود »

 « تمام آنچه شناخت، عشق من بود » شب، گاهی چونان هیولایی عظیم فرود می آید؛ شانه هایت را خرد می کند، نفست را می بُرد، و در گوشَت زمزمه می کند: «تمام تلاشت بیهوده است. هیچ معنایی در کار نیست.» و تو می مانی؛ لخت و بی پناه، در برابر سیاهی ای که می خواهد همه ی روایتت را ببلعد. پوچی، مکار است. لباس حقیقت می پوشد، به زخم هایت اشاره می کند، و با خنده ای سرد می گوید: «ببین! هر آنچه دوست داشتی شکست، هر آنچه ساختی ویران شد. چه معنایی مانده برای جنگیدن؟» اما من، در دل همین فروپاشی، یاد گرفته ام که یک راز کوچک هست: فریاد، حتی در برابر خلأ، معنا می آفریند. من تسلیم نمی شوم. نه چون امیدی در مشت دارم ؛ امید بارها خیانت کرد. نه چون یقین دارم خدا پاسخم را خواهد داد ؛ خدا بارها سکوت کرد. من تسلیم نمی شوم چون نمی خواهم روایت من با سکوت تمام شود. اگر جهان پوچ است، بگذار باشد. من از همین پوچی، معنایی می تراشم؛ از دل همین زخم ها، روشنایی می جویم. و این راز را کشف کرده ام: هر زخم، فانوسی خاموش است؛ هر شکست، تخمی است در خاک تاریکی. و عشق… عشق همان آتشی است که با یک نگاه، یک لبخند، یک لمس، تمام دروغِ تاریکی ...

سنگ زیر آسیاب نیستم

 «سنگ زیر آسیاب نیستم» میگن همیشه سنگ زیر آسیاب باش؛ یعنی سکوت کن، دم نزن، بگذار لهت کنن و اسمش رو بگذارند صبر. اما من این صبری که به قیمت له شدن تموم میشه، نمی پذیرم. سنگ زیر آسیاب بودن یعنی راضی بشی تکه تکه بشی، بی صدا بمیری، و بقیه به جای عزتت، از خاکسترت نان بسازن. این، فضیلت نیست؛ این، تحقیره. من برعکس شونم. من آدمی ام که می خواد بسازه، تغییر بده، اثر بذاره. زندگی برام میدان برخاستنه، نه تمرین دفن شدن. اخیراً بی احترامی دیدم و شنیدم: «باید سنگ زیر آسیاب باشی.» اما من فهمیدم حرمت انسان از هر آسیابی بزرگتره. سکوت شاید راحت باشه، اما سکوتی که حرمت رو می کُشه، خیانته به روح. پس انتخابم روشنه: انتخاب کردم سرمو بلند کنم، حتی وقتی همه چیز بخواد سرمو خم کنه. انتخاب کردم نذارم بی احترامی به عادت تبدیل بشه. انتخاب کردم دیگه نگم «اشکالی نداره» وقتی هر «اشکالی نداره»، تیشه ایه بر ریشه ی وجود آدمی. سنگ زیر آسیاب بودن، شاید انتخاب بعضیاست… اما انتخاب من اینه که بجنگم. حتی اگر دنیا بخواد خرد کنه، می ایستم و فریاد می زنم: «انسان بودن یعنی نذاری حرمتت، زیر هیچ آسیابی، خاکستر بشه.» پوریا بهارون...

گاهی یک جمله

 گاهی یک جمله، تمام تعریف ما از زندگی را زیر و رو می کند. امشب صحنه ای دیدم که هنوز قلبم را رها نکرده. در سریال یلو استون _ yellowstone ، وقتی مونیکا فرزند نوزادش را از دست داد، جان داتون آرام به او گفت: «پسر تو هم یه زندگی عالی داشت، مونیکا. فقط ماییم که میدونیم عمرش کوتاه بوده. تنها چیزی که اون می دونست و تجربه کرد، عشق تو بود» این جمله مثل آینه ای جلوی روحم گرفته شد. ما همیشه زندگی را با طول روزها می سنجیم؛ با سال هایی که روی تقویم خط می خورند. اما حقیقت این است: زندگی به درازا نیست، به ژرفای لحظه هاست. کامل بودن یعنی حتی اگر تمام سهمت از جهان فقط چند تپش کوتاه باشد، همان چند تپش سرشار از عشق باشد. کامل بودن یعنی چشم هایت جز روشنایی آغوش کسی که دوستت دارد، هیچ زشتی ای را نبیند. گاهی یک زندگی کوتاه، کامل تر از عمری طولانی است که در آن هرگز محبت جریان نداشت. گاهی یک نگاه، یک لبخند، یک لمس… وزنی دارد که از هزار سال تاریخ سنگین تر است. و شاید راز جاودانگی همین باشد: که در پایان همه چیز، کسی باشد که آرام بگوید: «تمام آنچه شناخت، عشق من بود.» پوریا بهاروند #پوریا_بهاروند #زندگی #عشق #...

این روزها

 این روزها هر جا رو نگاه می کنم، خستگی مثل غبار نشسته روی چهره ها. در چشم های عزیزانم، در صورت همکارها، در حرف های نیمه کاره ی فامیل، حتی در قدم های رهگذرهایی که بی صدا از کنارم رد میشن. هر کدوم باری به دوش دارن: یکی زیر فشار قرض، یکی زیر بار تنهایی، یکی در حسرت رفتن، یکی با دلی پر از غصه. و انگار هیچکس دیگه «زندگی» نمی کنه… همه فقط ادامه میدن. زندگی برای خیلی هامون خلاصه شده توی نفس کشیدن. نه از جنس زیستن، نه از جنس شوق… فقط موندن. دیگه کسی نمی پرسه: «خوشحالی؟» هیچکس نمی پرسه: «چیزی هنوز دل تو رو روشن می کنه؟» فقط می پرسن: «زنده‌ای؟» … و همین یک واژه، کل معنای زندگی شده. خیلی وقته حال هامون خرابه. خیلی وقته خنده از صورت هامون رفته. خیلی وقته امید، مثل قصه ای قدیمی به نظر میاد؛ قصه ای که فقط برای خوابوندن بچه ها خوب بود، نه برای آدم بزرگایی که هر روز زیر بار گرونی و بی عدالتی له میشن. شادی هامون کوچک شدن؛ به اندازه ی یک لبخند نصفه. اما غم هامون بزرگ شدن؛ بزرگتر از شب های بی پایان. خستگی تن هامون به چشم نمیاد، وقتی دل هامون این همه سنگینه. من اینجا شعار نمیدم. نمیگم «همه چیز درست می...

آن شب خوش را به راحتی نپذیر

 آن شب خوش را به راحتی نپذیر آخرین شب های زمستون پارسال بود. بارون تازه بند اومده بود و حیاط هتل پر از نفسِ نمناک زمستون. قطره ها از شاخه های کُنار می‌چکیدن، مثل مرواریدهایی که صبورانه رها می شدن. خرماها مثل نگهبان هایی خاموش ایستاده بودن. گل های کاغذی رنگ‌ به‌ رنگ، حتی بعد از بارون هم سرزنده بودن. و گوشه ای، شاخه های درخت برهان گلی با بوی شیرین و ظریفش هوا رو پر کرده بود؛ انگار باغچه ی کوچک هتل یک باره جان تازه گرفته باشه. روی صندلی ها هنوز بارون نشسته بود. جلو رفتم و به احترام، براش یک صندلی خشک آوردم. نشست. لبخندی زد که هم خستگی سال ها داشت، هم مهربونی یک پدر. از کیف کوچکش کتابی بیرون آورد. ورق زد و گفت: بذار چیزی برات بخونم… و با صدایی لرزان اما پرطنین، این سطرها رو خوند: > « آن شب خوش را به راحتی مپذیر، روزگار فرسوده را بسوزان و در انتهای روز طغیان کن. خشم، خشم در برابر مرگ روشنایی. اگرچه مردان خردمند تاریکی را حقیقت می‌دانند، اما چون کلامشان روشنایی نداشت، آن شب خوش را به راحتی مپذیر. خشم، خشم در برابر مرگ روشنایی.» — دیلن توماس صدایش در سرمای ملایم زمستون، مثل شعله ای کوچ...

شاید این بار قشنگ تر

«شاید این‌ بار قشنگتر» گاهی یک عکس، تمام یک زندگی را در یک قاب جا می‌ دهد… چشمانی که در نور تند بعدازظهر، از پشت موهایی ریخته بر پیشانی‌، به خط پایان دوخته شده، قدم‌ هایی که با تمام توان بر زمین کوبیده می شوند، و قلبی که فقط یک آرزو دارد: کسی از میان جمعیت نگاهش کند و بی‌ صدا بگوید: دیدمت… و بهت افتخار می‌ کنم. سال‌ ها گذشت، آن نگاه هرگز پیدا نشد. و قصه، مثل نامه‌ ای که هیچوقت پست نمی‌ شود، گوشه‌ ی دل صاحبش خاک خورد… تا شبی آرام، در بخار گرم یک اتو، بعد از سال ها، آرام آرام خودش را نشان داد… گرمای مرطوب فضا روی پوست می‌ نشست، و صدای تپ‌ تپ آرام موتور ماشین لباسشویی، مثل ضربان قلبی خسته، زیر هیس‌ هیس بخار گم می‌ شد. بوی پارچه‌ ی تمیز با بوی نم نم بخار قاطی شده بود. چراغ زرد گوشه‌ ی سقف، سایه‌ ها را کش‌ دار و نرم روی دیوار می انداخت. مشغول کارم بودم که در آرام باز شد. زنی حدود شصت ساله وارد شد؛ قد بلند، لباس شیک، روسری مرتب… از همان ایستادنش میشد فهمید از خانواده‌ ای اصیل است. وقاری که سال‌ ها هم ازش کم نکرده بود. چروک های ظریف کنار چشم هایش با برق آرامی که داشت، از روزگاری می گفت که با...

قبل از روشن شدن

 قبل از روشن شدن دم صبح بود. نه شب تموم شده بود، نه روز شروع. هوا گرمی خفه داشت، از اون گرماهایی که نه می سوزونه، ولی سنگین می‌ مونه روی سینت… مثل فکرهایی که تا صبح بیدار می مونن، بی‌ اینکه به نتیجه‌ ای برسن. بیدار بودم. توی حیاط هتل قدم می‌ زدم. نیمه‌ تاریک، نیمه‌ ساکت، درخت‌ ها هنوز مطمئن نبودن باید بیدار شن یا نه. قدم‌ هام کند بود، نه از خستگی بدن، از ذهنی که هی مرور می‌ کرد، و آخرش به هیچ جا نمی‌ رسید. در لابی باز شد. مردی میانسال با ساک سبک از راه رسید. لباسش مرتب بود، اما توی نگاهش یه جور خستگی قدیمی لانه کرده بود. اونجور خستگی که نمیشه با خواب از تن بیرونش کرد. نزدیک شد. چند لحظه مکث کرد، بعد آروم گفت: — این هوا، حالت رو می فهمه. لبخند کوتاهی زدم. همون مدل لبخندی که یعنی «آره... می دونم منظورت چیه، ولی نمی‌ خوام واردش بشم.» کنارم قدم زد. بعد گفت: — منم یه بار، همین وقت صبح، همین‌ جا ایستاده بودم. با یه چیزی توی دلم که نه می‌ رفتش، نه می‌ ذاشت ادامه بدم. پرسیدم: — بعدش چی شد؟ با نگاهش به دوردست اشاره کرد. > بعضی وقتا، برای اینکه بتونی ادامه بدی، باید از یه تیکه از خودت بگذ...

همه چیز از نبودنت شروع می شود

 همه چیز از نبودنت شروع می شود. ( گاهی نبودن یک نفر ، فقط یک جای خالی نیست ؛ تمام شکل زندگی را عوض می کند. ) [ نقل قول از نرگس جودکی] پدرم در مرداد ۱۳۸۸ رفت . مثل تمام رفتن های ناگهانی ، مثل سکوتی که بعد از صدای بلند می ماند، مثل پرده ای که ناگهان بین تو و تمام کودکی ات کشیده می شود. و بعد... فقط نبودنش می ماند. پدر من مردی بود از جنس احترام و سکوت . صدایش را بیشتر از خشم ، در اذان شنیدم ؛ در گفت و گوهایش با مردم روستا ،  در خاطراتی که کنار چراغ کم سو برایمان تعریف می کرد. مردی که وقتی در جمع حرف میزد ، همه ساکت میشدند. نه از ترس ؛ از احترام . نه از قدرت ؛ از بزرگی . یادم هست وقتی با هم در روستا راه میرفتیم ، هر جا می رسید، کسی صدایش میزد ، کسی لبخند میزد ،  و من کنارش احساس می کردم در جای درستی از دنیا ایستاده ام. زمین ها را که نشانم میداد ، اسم آدم ها را با احترام می گفت . قصه ها را بلد بود خاطره ها را حفظ بود ، و انگار تاریخ شفاهی روستا در ذهنش راه می رفت. یادم هست وقتی کوچک بودم ، رادیو را روشن می کرد، بنان می خواند ، خودش اذان می گفت ، کتاب قانون می خواند ، یا بی هیچ...

روایت یک سکوت قدیمی

 روایت یک سکوت قدیمی این روایت، اگر هیچوقت گفته نمی شد روزی در من می پوسید... پدر از جایی برگشت که نامش جنگ بود؛ اما خودش آن را وظیفه می نامید. نه با لبخند، نه با افتخار، که با سرفه ای خشک، و لباسی که هنوز بوی گاز شیمیایی در آن مانده بود. وقتی آمد، لب هایش ترک خورده و خونی بود. پوست تنش، تاول زده بود. بوی تند شیمیایی از لباسش جدا نمی شد. نه بیمارستان ماند، نه در خود آرام گرفت. دلش برای خانه تنگ شده بود، برای آغوش، برای نوزادها... با همان حال، با همان لباس، با بوی گاز، به خانه برگشت. در خانه سه نوزاد نفس می کشیدند. زلفا ، ابوذر ، مالک. کوچک، نازک، بی دفاع ... پدر، آغوش گشود. آغوشی که همیشه پناه بود. اما این بار، ناخواسته، آغاز یک وداع شد. وداعی که هیچکس آمادگی اش را نداشت. نه صدایی، نه فریادی... فقط بوی آغوش پدر که در جان بچه ها نشست، و بعد تب ... و بعد بیمارستان... و بعد، سکوت. نوزادها یکی یکی بستری شدند. از آن سه، فقط یکی برگشت. سال ها گذشت . زلفا و ابوذر را هیچکس ندید بزرگ شوند. مالک، اگر چه زنده ماند، اما سال ها بعد، در جاده ای خاموش، با مرگ آشتی کرد. پدر فقط یک هفته ماند. و بعد...