در روشناییِ درون – سکوتِ پس از تردید

 در روشناییِ درون – سکوتِ پس از تردید


این بار، نه گفت وگو،

که سکوتِ پس از تردید...

نه ایمانِ بی زخم،

که یقینِ زخمیِ آرام.





کاش شبی فرا رسد،

که خواب، نه پناهِ فراموشی،

که آغوشِ رهایی باشد

در نوری که از زخم می تابد،

نه از آسمان.


کاش چشم هایم را ببندم،

و جهان، بی صدا در مهربانیِ تو حل شود؛

آنجا که حتی سایه ها

به روشناییِ حضورت ایمان می آورند.


اما هنوز، گاهی دلم می لرزد،

وقتی یادم می افتد

چطور، با تمامِ صداقت، زمین خوردم.

یادِ آن دعاهایی که بی پاسخ ماندند،

و آن اشک هایی که کسی نفهمید.


من آموخته ام،

رنج اگر ریشه دارد، بیهوده نیست

ولی هنوز، گاهی خسته ام از دانستن.

گاهی فقط دلم می خواهد

کسی بیاید، بی حرف،

و بگوید: «خسته نباشی، هنوز مؤمنی.»


می خواهم بخوابم،

نه از فرار، از اشتیاق؛

که این خواب، بیداریِ دیگری ست،

در ساحتِ بی زمانِ تو.


و اگر مرگ، دروازه ی رسیدن به توست،

من آن را در آغوش می گیرم

نه از شجاعت، از دلتنگی؛

چرا که دانسته ام،

آنجا که خاموشی آغاز می شود،

روشنایی نفس می کشد.


و آنگاه...

من نیستم که آرام می گیرم؛

این تویی که در من می آرامی،

ای بی کرانِ نزدیک،

ای نوری که از میانِ اشک هم می تابی.


فهمیدم

خدا نمی آید،

چون هرگز نرفته بود.


هر که در خویش تو را یافت،

دیگر به آسمان نگاهی ندارد؛

اما هنوز گاهی،

در دلِ شب،

یادِ آن سکوتت می افتم،

و آهی می کشم،

نه از شک، از دلتنگی.





«برای تمام دل هایی که یاد گرفتن درد را پنهان نکنند،

اما دروغ هم نگویند.»


✒️ پوریا بهاروند


#پوریا_بهاروند #در_روشنایی_درون #دلنوشته #عرفان #فلسفه_زندگی #نور #خدا #ایمان #انسانیت #مانیفست #نوشتن_در_سکوت #فانوس_انسانیت


26/07/1404

21:30

نظرات