«وقتی گل‌ها، مارهای پنهان داشتند…»

 «وقتی گل‌ها، مارهای پنهان داشتند…»


به عقب که نگاه می‌کنم،

زندگی دو سفر هم‌زمان بود؛

دو جاده که بی‌خبر از هم جلو می‌رفتند.


یکی سفرِ نور؛

سفرِ آسمان‌های بی‌توقع،

درخت‌هایی که بی‌هیچ دستوری جوانه می‌زدند،

و آرامشی که گاهی

در نگاه یک بچه‌گربه‌ی نارنجی پیدا می‌شد.


اما سفر دوم

ساکت و پنهان دنبالم می‌آمد؛

سفرِ تاریکی

سفری که در آن

زیبایی همیشه زیرنویس دارد:

زیرنویسی از درد،

از بی‌رحمی،

از بی‌تفاوتی.


من سال‌ها در سفر اول بودم

و گمان می‌کردم اگر جهان تلخی هم داشته باشد،

لابه‌لای شگفتی‌های کوچک گم می‌شود.


نمی‌دانستم

این دو سفر

در یک نقطه،

در یک حادثه،

در یک لحظه‌ی ناگهانی

به هم می‌رسند.


نمی‌دانستم

دنیا می‌تواند درست وقتی لبخند می‌زنی،

چاقویی پشت برگ‌های گل پنهان کرده باشد.


و نمی‌دانستم

زمین، خون انسان را

بی‌هیچ قضاوتی فرو می‌برد؛

برای او

«… فرقی میان قربانی و ظالم نیست؛

هر دو

در یک رنگ

به خاک می‌روند.»


آن شب،

در دل همان اشک و حیرت،

با خودم عهد کردم:

اگر روزی خدا را دیدم،

اولین سوالم این باشد:


«خدایا،

چطور این جهانِ عجیب را

با این‌همه زیبایی ساختی،

و بعد گذاشتی هیولاها از دلِ زیبایی سر برآورند؟»


چرا درخت آفریدی

و تبر را هم کنار دست ما گذاشتی؟


چرا گل را ساختی،

اما مار را پشت برگ‌هایش پنهان کردی؟


چرا نفس دادی،

اما کرونا را آزاد گذاشتی

تا هزاران چراغ را خاموش کند؟


چرا زمین را بخشیدی،

اما زلزله‌ی بم،

یک شب

تمام یک شهر را به خاک سپرد؟


چرا باران را رحمت کردی،

اما سیل پلدختر و شیراز

خانه‌ها را از ریشه کند؟


چرا خاک را خانه کردی،

اما کرمانشاه

مادرهایش را زیر آوار صدا زد؟


چرا زندگی را این‌قدر زیبا ساختی

و مرگ را این‌قدر بی‌رحم؟


اما درست همان‌جا،

در اوج گلایه،

صدایی آرام در من زمزمه شد؛

نه به شکل پاسخ

به شکل آینه:


«من گل را خلق کردم؛

اما مار را شما پنهان کردید.


من باران را بخشیدم؛

اما مسیر رود را شما بستید.


من زمین را آفریدم؛

اما شما فراموش کردید

خانه را روی زخم زلزله نسازید.


من جهان را

به شکل یک امکان ساختم؛

اما شکل آخرش

انتخاب شما بود.»


فهمیدم

آدم از خدا گله می‌کند

چون نمی‌خواهد بپذیرد

قدرت واقعی در دست خودش است.


فهمیدم

اگر خدا در لحظه‌ی ظلم

صاعقه نمی‌فرستد،

نه از بی‌تفاوتی

از اعتماد است.

اعتمادی که انسان

بارها ثابت کرده

شایسته‌اش نیست.


نبات که پایش شکست،

نه خاک مقصر بود،

نه خدا،

نه طبیعت.

این انسان بود

که یاد نگرفت

جهانِ کوچک اطرافش

مسئولیت دارد.


و شاید،

در دل تمام این گلایه‌ها،

پیغام همین باشد:


«جهان، آینه‌ی توست.

اگر هیولا دیدی،

اول در دستان خودت نگاه کن.»


با این همه،

دلم می‌خواهد روزی که خدا را دیدم،

به او بگویم:


خدایا…

ما هنوز بلد نیستیم

این اختیار بزرگ را

به چیزی جز سایه تبدیل کنیم.


اگر این جهان را برای ما نساختی

قبول.

اما ما را که در آن رها کردی،

حداقل تماشا کن.

ببین

بعضی‌هایمان

با تمام زخم‌ها،

با تمام خستگی‌ها،

با تمام شکست‌ها،

هنوز نمی‌خواهند

هیولا باشند.


✒️ پوریا بهاروند

#دلنوشته #فلسفی #خدا #زندگی #مرگ #عدالت_الهی #نبات #ابر_و_چاقو #زلزله #سیل #کرونا #جهان #پوریا_بهاروند

نظرات