روایت یک سکوت قدیمی

 روایت یک سکوت قدیمی


این روایت، اگر هیچوقت گفته نمی شد

روزی در من می پوسید...


پدر از جایی برگشت که نامش جنگ بود؛ اما خودش آن را وظیفه می نامید.

نه با لبخند،

نه با افتخار،

که با سرفه ای خشک،

و لباسی که هنوز بوی گاز شیمیایی در آن مانده بود.


وقتی آمد،

لب هایش ترک خورده و خونی بود.

پوست تنش، تاول زده بود.

بوی تند شیمیایی از لباسش جدا نمی شد.

نه بیمارستان ماند، نه در خود آرام گرفت.

دلش برای خانه تنگ شده بود،

برای آغوش،

برای نوزادها...


با همان حال،

با همان لباس،

با بوی گاز،

به خانه برگشت.


در خانه سه نوزاد نفس می کشیدند.

زلفا ، ابوذر ، مالک.

کوچک، نازک، بی دفاع ...


پدر، آغوش گشود.

آغوشی که همیشه پناه بود.

اما این بار، ناخواسته، آغاز یک وداع شد.

وداعی که هیچکس آمادگی اش را نداشت.


نه صدایی، نه فریادی...

فقط بوی آغوش پدر که در جان بچه ها نشست،

و بعد تب ...

و بعد بیمارستان...

و بعد، سکوت.


نوزادها یکی یکی بستری شدند.

از آن سه، فقط یکی برگشت.


سال ها گذشت .

زلفا و ابوذر را هیچکس ندید بزرگ شوند.

مالک، اگر چه زنده ماند،

اما سال ها بعد، در جاده ای خاموش، با مرگ آشتی کرد.


پدر فقط یک هفته ماند. و بعد دوباره رفت .

به همان جبهه ای که شاید کمتر از خانه می سوزاندش. برای فرار از خودش.


مادر هیچوقت چیزی نگفت.

هر بار که خواست چیزی بگوید،

چشمانش پیش تر از زبانش گفتند : نپرس


پرونده ای ساخته نشد، نه سندی ، نه سنگی...

فقط سکوت ماند و خانه ای که دیگر، هیچوقت مثل قبل نشد.


(گاهی اتفاق ها آنقدر بزرگ است که فقط سکوت می تواند تحمل کند) [ با الهام از سیمین دانشور]


نام ها ماندند.

نه روی سنگ،

بلکه در حافظه ی یک خانه؛

خانه ای که در هر دیوارش، صدای نگفته ای در خودش دارد.


و من نه شاهد بودم، نه قربانی،

اما راوی این اندوه شدم،

اندوهی که هرگز ثبت نشد،

اما هنوز

در سرفه های پدر،

در نگاه خاموش مادر،

در دیوارهای بی صدا،

زنده است.


(بعضی اندوه ها، نه با گریه آرام می شوند، نا با نوشتن؛

فقط خانه می شوند در دل آدم، و تا ابد، ساکت می مانند) [با الهام از نرگس جودکی]


این روایت، شاید هرگز شنیده نشود.

اما باید نوشته می شد.

نه برای ثبت در تاریخ،

نه برای قضاوت،

فقط برای آن که بماند؛

در دل من،

در حافظه ی این خانه،

در سکوتی که سال هاست هیچ کس آن را نفهمیده.


توضیح پایانی :

این متن گزارش پزشکی نیست.

ما نگفتیم چرا چنین شد؛ فقط گفتیم که چنین شد.

قصه ای ست شخصی،

نه برای قضاوت،

نه برای سند،

نه برای امتیاز...

فقط برای آن که درد ،بی نام نماند.


روایت یک سکوت خانوادگی 

در آخرین روز تیر ۱۴۰۴


پوریا بهاروند

#جنگ_تحمیلی #پوریا_بهاروند

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

همه چیز از نبودنت شروع می شود

درباره من _ پوریا بهاروند

روز دختر 19 مهر 1404