این روزها
این روزها هر جا رو نگاه می کنم، خستگی مثل غبار نشسته روی چهره ها.
در چشم های عزیزانم، در صورت همکارها، در حرف های نیمه کاره ی فامیل، حتی در قدم های رهگذرهایی که بی صدا از کنارم رد میشن.
هر کدوم باری به دوش دارن:
یکی زیر فشار قرض، یکی زیر بار تنهایی، یکی در حسرت رفتن، یکی با دلی پر از غصه.
و انگار هیچکس دیگه «زندگی» نمی کنه… همه فقط ادامه میدن.
زندگی برای خیلی هامون خلاصه شده توی نفس کشیدن.
نه از جنس زیستن، نه از جنس شوق… فقط موندن.
دیگه کسی نمی پرسه: «خوشحالی؟»
هیچکس نمی پرسه: «چیزی هنوز دل تو رو روشن می کنه؟»
فقط می پرسن: «زندهای؟» … و همین یک واژه، کل معنای زندگی شده.
خیلی وقته حال هامون خرابه.
خیلی وقته خنده از صورت هامون رفته.
خیلی وقته امید، مثل قصه ای قدیمی به نظر میاد؛ قصه ای که فقط برای خوابوندن بچه ها خوب بود، نه برای آدم بزرگایی که هر روز زیر بار گرونی و بی عدالتی له میشن.
شادی هامون کوچک شدن؛ به اندازه ی یک لبخند نصفه.
اما غم هامون بزرگ شدن؛ بزرگتر از شب های بی پایان.
خستگی تن هامون به چشم نمیاد، وقتی دل هامون این همه سنگینه.
من اینجا شعار نمیدم.
نمیگم «همه چیز درست میشه.»
خودمون خوب می دونیم درست شدن آسون نیست؛ هر روز داریم تاوان میدیم.
ولی یه چیزو باید بلند گفت:
ما هنوز اینجاییم.
با همه ی زخم ها، با همه ی شکست ها، با همه ی خستگی ها…
هنوز ایستادیم.
نه چون خوشحال بودیم، نه چون امید داشتیم.
فقط چون یاد گرفتیم تسلیم نشیم.
ما نسلی هستیم که درد رو با پوست و استخون لمس کردیم؛
از بی پولی، از بی پناهی، از بی عدالتی.
اما هنوز می نویسیم، هنوز حرف می زنیم، هنوز توی تاریکی دنبال یک رگه ی نور می گردیم.
شاید اسمش «امید» نباشه.
شاید «زور آخر» باشه.
شاید «غرور» باشه.
شاید فقط یک «نه» گفتن به شکست باشه.
اما همین خودش معجزه ست.
اینکه هر صبح چشم هامون رو باز می کنیم، هنوز برای لقمه نون می جنگیم، هنوز دست عزیزامون رو رها نکردیم…
این یعنی ما هنوز زنده ایم.
و زنده بودن، در روزگاری که همه چیز دست به دست هم داده تا خفه مون کنه،
خودش بزرگترین فریاده.
بزرگترین اعتراضه.
بزرگترین «نه» گفتن به سیاهیه.
ما زخمی ایم. ما خسته ایم. ما بی پناهیم.
اما هنوز زنده ایم.
و همین زنده بودن، زمین رو می لرزونه.
همین زنده بودن یعنی هنوز میشه ادامه داد.
یعنی هنوز در دل این همه تاریکی، رگه ای از نور هست…
و شاید همین نفس کشیدنِ لجوجانه،
خودِ زندگی باشه.
پوریا بهاروند
#زندگی #امید #غم #حقیقت #خستگی #دلنوشته #حرف_دل #تاریکی #نور #ایران #اجتماع #انسانیت #واقعیت #فلسفه #ادبیات #ادبیات_معاصر #نوشتن #پور
نظرات
ارسال یک نظر