روشنای دل
نورِ جانم،
از نبودن مگو ، تو خودِ فصلِ روشنی.
نفس هایت ستونِ امیدِ من است؛ با هر دمِ تو، جهانِ من جان می گیرد.
اگر دنیا بر شانه هایت سنگینی کرد، بگذار من زمین شوم تا تو سبک بمانی.
اگر اشکت نشست، بگذار من دریا شوم که هر موجش رنجت را بشوید.
تو بمان، با همان خنده ای که سقفِ شب ها را به سپیده بدل می کند.
اگر روزی همه فانوس ها خاموش شد، من با تکه تکه های قلبم فانوسی خواهم ساخت
که فقط راهِ تو را روشن کند و تا آخرِ راه شعله اش را به نامِ تو پاس بدارد.
در سکوتِ شب بارها برایت گریستم؛ اما هر بار گفتم:
بگذار من هزار تکه شوم، اما لبخندِ تو هرگز خاموش نگردد.
تو بیش از خواهرزاده ای؛ تو پناهِ روزهای تیره ام هستی ، مکانی که دلِ خسته ام پیوسته به آن بازمی گردد.
هرگاه حس کردی زمین تو را تنها گذاشته، یادت باشد:
من اینجا هستم ، نه برای دیدنِ تو، که برای همراهیِ هر زخم و هر خنده ات.
تو هرگز تنها نخواهی بود. ✨🤍🌹
جمعه 28 شهریور 1404
نظرات
ارسال یک نظر