« تمام آنچه شناخت، عشق من بود »
« تمام آنچه شناخت، عشق من بود »
شب، گاهی چونان هیولایی عظیم فرود می آید؛
شانه هایت را خرد می کند،
نفست را می بُرد،
و در گوشَت زمزمه می کند:
«تمام تلاشت بیهوده است.
هیچ معنایی در کار نیست.»
و تو می مانی؛
لخت و بی پناه،
در برابر سیاهی ای که می خواهد همه ی روایتت را ببلعد.
پوچی، مکار است.
لباس حقیقت می پوشد،
به زخم هایت اشاره می کند،
و با خنده ای سرد می گوید:
«ببین! هر آنچه دوست داشتی شکست،
هر آنچه ساختی ویران شد.
چه معنایی مانده برای جنگیدن؟»
اما من،
در دل همین فروپاشی،
یاد گرفته ام که یک راز کوچک هست:
فریاد، حتی در برابر خلأ، معنا می آفریند.
من تسلیم نمی شوم.
نه چون امیدی در مشت دارم ؛ امید بارها خیانت کرد.
نه چون یقین دارم خدا پاسخم را خواهد داد ؛ خدا بارها سکوت کرد.
من تسلیم نمی شوم چون نمی خواهم روایت من با سکوت تمام شود.
اگر جهان پوچ است،
بگذار باشد.
من از همین پوچی، معنایی می تراشم؛
از دل همین زخم ها، روشنایی می جویم.
و این راز را کشف کرده ام:
هر زخم، فانوسی خاموش است؛
هر شکست، تخمی است در خاک تاریکی.
و عشق…
عشق همان آتشی است
که با یک نگاه، یک لبخند، یک لمس،
تمام دروغِ تاریکی را رسوا می کند.
شاید زندگی معنا نداشته باشد،
اما من معنای خودم را خواهم ساخت:
نوشتن، دوست داشتن، ایستادن، حتی وقتی زانوهایم می لرزند.
و اگر روزی در پایان همه چیز،
جهان هیچ پاسخی برایم نداشت،
دلم می خواهد یک جمله باقی بماند؛
جمله ای که خلاصه ی تمام زیستن من باشد:
✨ « تمام آنچه شناخت، عشق من بود. »
پوریا بهاروند
#پوچی #فلسفه #ادبیات #دلنوشته #عشق #انسانیت #ایستادگی #نه_به_تسلیم #نور #تاریکی #زخم #حقیقت #مقاومت #امید #عزت_نفس #نوشتن #ادبیات_معاصر #مانیفست #پوریا_بهاروند
نظرات
ارسال یک نظر