قبل از روشن شدن
قبل از روشن شدن
دم صبح بود.
نه شب تموم شده بود،
نه روز شروع.
هوا گرمی خفه داشت،
از اون گرماهایی که نه می سوزونه،
ولی سنگین می مونه روی سینت…
مثل فکرهایی که تا صبح بیدار می مونن،
بی اینکه به نتیجه ای برسن.
بیدار بودم.
توی حیاط هتل قدم می زدم.
نیمه تاریک، نیمه ساکت،
درخت ها هنوز مطمئن نبودن باید بیدار شن یا نه.
قدم هام کند بود،
نه از خستگی بدن،
از ذهنی که هی مرور می کرد،
و آخرش به هیچ جا نمی رسید.
در لابی باز شد.
مردی میانسال با ساک سبک از راه رسید.
لباسش مرتب بود،
اما توی نگاهش یه جور خستگی قدیمی لانه کرده بود.
اونجور خستگی که نمیشه با خواب از تن بیرونش کرد.
نزدیک شد.
چند لحظه مکث کرد،
بعد آروم گفت:
— این هوا، حالت رو می فهمه.
لبخند کوتاهی زدم.
همون مدل لبخندی که یعنی
«آره... می دونم منظورت چیه، ولی نمی خوام واردش بشم.»
کنارم قدم زد.
بعد گفت:
— منم یه بار، همین وقت صبح، همین جا ایستاده بودم.
با یه چیزی توی دلم که نه می رفتش،
نه می ذاشت ادامه بدم.
پرسیدم:
— بعدش چی شد؟
با نگاهش به دوردست اشاره کرد.
> بعضی وقتا، برای اینکه بتونی ادامه بدی،
باید از یه تیکه از خودت بگذری.
نه چون دیگه برات مهم نیست،
چون دیگه جا نمیگیره تو ادامه ی راهت.
زیر لب گفتم:
— اگه اون تیکه، عزیزترین قسمتت باشه چی؟
نگاهش برگشت به سمتم.
چشماش نه اندوه داشت،
نه امید…
فقط یه جور صداقت آرام.
— اون وقت باید بدونی...
رها کردن همیشه شکست نیست.
گاهی رها کردن،
یعنی شروعی تازه.
دیگه چیزی نگفت.
و بعد...
محو شد.
مثل تاریکی،
وقتی سپیده دم از راه میرسه.
و من موندم،
با آسمونی که داشت روشن میشد،
و سکوتی که دیگه ساکت نبود…
یه جوری پر شده بود از چیزی که نمیشه اسم روش گذاشت.
و یه فکر که توی ذهنم نشست،
نه مثل صدا،
نه مثل جمله،
بلکه مثل نفس:
شاید وقتشه یه تیکه از خودم رو بذارم زمین.
نه چون دیگه برام مهم نیست…
چون میخوام زنده بمونم.
واقعا زنده.
گاهی درست چند دقیقه مونده به روشن شدن،
یکی پیداش میشه
که نه دنبال دلسوزیه،
نه دنبال راه حل…
فقط کنارت می ایسته
و با یه جمله ی ساده،
یادآوری میکنه
که ادامه دادن همیشه جنگیدن نیست.
گاهی…
فقط باید سبک تر شد.
پوریا بهاروند
#پوریا_بهاروند
#دلنوشته #روایت_کوتاه #داستانک #طلوع #شب_های_دراز
#نویسندگی #از_خودم #رهایی #نوشتن #نقطه_ی_آغاز
نظرات
ارسال یک نظر