«از خاموشی تا فانوس: میراث زخم ها»
«از خاموشی تا فانوس: میراث زخم ها»
بخش نخست: آغاز زخم ها
پسری یازده ساله را در قاب خاطره می بینم.
امروز یازدهم فروردین هشتادوشش است.
ساعت، هفت صبح.
مداد کوچکم روی کاغذ پیک بهاری می لغزد،
و ناگهان صدای ناله و شیونِ مادر، حیاط را می لرزاند.
برادرم… مالک.
تصادف کرده.
و امروز، کمر پدرم از داغ فرزند شکست.
نه فقط پدر، همه ی ما شکستیم؛
در یک صبح بهاری، بهاری که دیگر هیچوقت بهار نشد.
از همان لحظه، ما سوگی را آغاز کردیم
که هجده سال است، هنوز در جان و استخوانمان لانه کرده.
هر بار پیکانی در خیابان می بینم،
تمام وجودم می لرزد.
خاطره، مثل خنجری زنگ خورده، از زخم کهنه عبور می کند.
روزهای سیاه، تازه شروع شده بودند.
هر روز، دسته دسته زن های آبادی می آمدند،
صدای شیونشان مثل ابرهای سیاه روی خانه مان می بارید.
مادر، سال هاست رخت سیاه را از تن درنیاورده.
مالک اولی نبود.
بعد از او، چشم من به ظهیر دوخته شد.
ظهیری که کلیه هایش از کار افتاده بود.
بدنی ضعیف و متورم، پاهایی بادکرده،
و خواهشی ساده:
«دست و پاهایم را ماساژ بده.»
من، کودک دوازدهساله، با دست های نحیف،
با ترسی مبهم، پاهای برادرم را می فشردم،
انگار می خواستم زندگی را در رگ هایش برگردانم،
که مبادا او هم پر بکشد.
«از خاموشی تا فانوس: میراث زخم ها»
«بخش دوم: صدای سوگ و ایستادگی»
اما تقدیر، هیچوقت با ما یار نبود.
چهاردهم فروردین هشتادوهفت، ظهیر هم در بیمارستان جان داد.
از ظهیر چه بگویم؟
از سرمای اراک و آن تیشرت ساده اش؟
از دکتری که بیماری اش را اشتباه تشخیص داد
و وقتی همه چیز به دیالیز کشید، تازه فهمید چه کرده بود؟
از روزهایی که روی تخت بیمارستان،
بدنش مثل شاخه ای خشک، خمیده و بی رمق بود؟
یا از مالک بگویم؟
مالک نوجوانی که بهاندازه ی ده مرد کار می کرد.
مالک که در رودخانه ی زال، به من شنا یاد داد.
مالک که بیشتر وقت ها دمِ درِ مدرسه منتظرم می ماند
تا مرا تا خانه برساند.
مالک که میگفت:
«اگر کسی اذیتت کرد، به من بگو.»
چقدر با هم شنا رفتیم.
چقدر شوخی هایش را هنوز در قلبم مرور می کنم
که مبادا روزی از یادم برود.
اما انگار تقدیر، برای ما به سیاهی قسم خورده بود.
مرگ دو برادر کافی نبود.
پدرم، همان پدر شیمیایی جنگ،
آنقدر غصه ی پسرهایش را خورد که سکته کرد و روشنی نگاهش خاموش شد.
و چهاردهم مرداد هشتادوهشت، او هم ما را تنها گذاشت.
سه سال، خانهی ما پر از عزا بود.
سه سال، صدای گریه خاموش نشد.
و هیچ کس یادش نبود
که در گوشه ای از این ویرانه،
پسری دوازده ساله هم هست؛
پسری که او هم آغوش می خواست، تکیه گاه می خواست، نوازش می خواست.
هیچ کس نگفت: «این هم می گذرد.»
هیچ کس مرا در آغوش نگرفت.
و من…
پسرکی دوازده ساله که در میان این طوفان ها گم شد.
هیچ کس نفهمید او هم دل دارد.
هیچ کس نفهمید او هم از ترسِ از دست دادن،
هر شب با کابوس بیدار میشود.«از خاموشی تا فانوس: میراث زخم ها»
«بخش سوم: فانوسی در دل تاریکی»
سال ها گذشت و من بزرگ شدم.
مردی سی ساله شدم که هنوز با یک جرقه،
اشک از چشمانش جاری می شود.
مردی که در هر جمعی ساکت است،
نه چون حرفی ندارد،
که چون رنج هایش فراتر از واژه هاست.
گاهی از من می پرسند: چرا همیشه غمگینی؟
چرا نگاهت اینقدر خسته است؟
و من نمی دانم از کجا شروع کنم.
از سه سال پیاپیِ عزا؟
از خانه ای که سقفش پر از سایه ی مرگ بود؟
از پدری که نابینا شد؟
یا از کودکی که هیچوقت فرصت کودکی نداشت؟
امروز، غریبه ای را دیدم که برادرش را از دست داده بود.
او در حال فروپاشی بود.
رفتم، بغلش کردم،
و همان حرف هایی را به او زدم
که هیچ کس در دوازده سالگی به من نگفت.
آری… اشک هایی که برای برادر ریخته می شوند،
شریف ترین اشک هایند.
هر قطره شان، سندی است بر اینکه هنوز انسانیت در ما زنده است.
من آموختم:
رنج، ما را می سازد، نه نصیحت.
و مرگ… هرچند بی رحم،
گاهی ما را وادار می کند قدرِ نفس زنده ها را بیشتر بدانیم.
پس اگر می پرسی چرا هنوز بعد از هجده سال این داغ ها خاموش نشده،
می گویم:
چون بعضی زخم ها درمان ندارند.
آن ها فقط یاد می دهند انسانیت یعنی چه.
و انسانیت، تنها چراغی است که در این شبِ بی پایان
خاموش نمی شود.
و من امروز فهمیده ام:
درد، هرچند استخوان سوز، می تواند به میراثی بدل شود؛
میراثی از آگاهی، از فهم، از همدلی.
درد من، اگرچه کودک درونم را کُشت،
اما مردی ساخت که می داند هیچ اشکی بیهوده نیست.
که می داند انسانیت، درست در همان لحظه ای معنا می گیرد
که دیگری را در آغوش می گیری.
این رنج، مرا آموخت که زندگی در «داشتن» خلاصه نمی شود،
در «ماندن» هم خلاصه نمی شود؛
زندگی یعنی از دل تاریکی، نوری بسازی
که راه دیگری را روشن کند.
و من امروز، با همه ی زخم هایم،
با همه ی اشک هایی که سال ها پنهان کردم،
می گویم:
من هنوز ایستاده ام.
نه چون قوی تر از مرگ بوده ام،
بلکه چون برادرانم و پدرم در خون من زنده اند.
من میراث دار رنجشانم.
و تا آخرین نفس، این میراث را
به چراغی برای انسانیت بدل می کنم.
و اگر چیزی از من بماند،
نه خاطره ی اشک هایم خواهد بود، نه زخم هایم؛
بلکه فانوسی خواهد بود که از دل تاریکی برخاست
و راه را برای دیگری روشن کرد.»
✒️ پوریا بهاروند | میراث دار زخم ها، فانوس دار انسانیت
#پوریا_بهاروند #میراث_زخمها #انسانیت #چراغ #مانیفست #زندگی #رنج #عشق #یاد #شعور #اخلاق #سکوت_شریف
نظرات
ارسال یک نظر