نجوای شب

 خدایا…

امشب واژه هایم شکسته اند،

جز اشکی بر گونه

و قلبی لرزان

که چون پرنده ای در توفان

به دیوار سینه می کوبد،

هیچ ندارم.


ای نزدیک تر از جان،

از این نقاب استواری خسته ام؛

درونم هر لحظه می شکند،

مثل آینه ای که صدای ترک خوردنش

تنها برای تو شنیدنی ست.


به بهشت نمی اندیشم،

به معجزه هم نه…

تنها حضورت را می‌خواهم

در همین شب سنگین،

در همین لحظه ای که

سکوت، استخوانم را می فشرد.


اگر همه دست ها رهایم کنند،

بگذار دست تو بماند؛

حتی اگر ناپیدا،

اما گرم تر از همه ی جهان.


بی تو من،

سایه ای خاموشم بر دیوار،

قطره ای گمشده در دریا،

شمعی لرزان در باد.

مرا به خودم وانگذار،

که سقوط من

از خویشتن آغاز می شود.


و با این همه…

می دانم:

پس از تاریک ترین شب،

سپیده دمی هست.

پس بگذار این گریه،

جویباری شود

که فردا،

نور خورشید را

به جانم برساند.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

همه چیز از نبودنت شروع می شود

درباره من _ پوریا بهاروند

روز دختر 19 مهر 1404