وقتی عشق از آتش می‌گذرد

 وقتی عشق از آتش می‌گذرد


دیشب، در حیاط نیمه تاریک هتل، مردی ساده پوش کنارم نشست.

صدای فواره مثل تپش قلبی خسته در فضا می پیچید،

و چراغ زرد بالای نیمکت، همچون فانوسی بی رمق،

تلاش می کرد تاریکی را قانع کند.


مرد آرام گفت:


انسان بالغ برای دوست داشته شدن ارزش قائل است.

آدمی که بفهمد بی قید و شرط دوستش داری حتی اگر سکوت کنی

در دلش برایت احترام بیشتری باز می کند.


بعد نگاهی به آسمان انداخت و زمزمه کرد:

عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را…


این مصرع از سنایی است؛ و چه درست.

عشق بی خبر می آید، حساب و کتاب نمی شناسد،

و حتی دلِ فرزانه ترین آدم ها را بی دفاع می کند.


همان جا یاد سیاوش افتادم؛ شاهزاده ای از دل شاهنامه.

او که بی گناه به خیانت متهم شد،

و برای اثبات پاکی اش، از میان شعله ها گذشت.


شعله ها راه گشودند و او سالم بیرون آمد،

اما سرنوشت، در غربت توران، خونش را ریخت.


سیاوش از آتش گذشت، اما خود آتش شد؛

آتشی که قرن هاست در حافظه ی ایران روشن مانده.

او نماد انسان هایی است که نشان می دهند:


عشق و حقیقت همیشه آسان نیستند،

اما همیشه شریف اند.


و آن مرد ساده، در سکوت حیاط هتل،

آینه ای شد از همین حقیقت:

که عشق در بنیادش تصرف نیست؛

اعترافی ست صادقانه به دیدنِ انسان دیگری.


آدمی اگر بداند بی قید و شرط دوستش داری حتی در سکوت، حتی بی هیچ دستاوردی

احترامش به تو چند برابر می شود.


عشق، آزمون صداقت است؛

هرکه آن را پاس بدارد، حتی اگر شکست بخورد، از درون پیروز است.


و جامعه ای که هنوز برای دل های صادق جا دارد، زنده خواهد ماند.

اما جامعه ای که عشق را بی اعتبار کند، محکوم به خاموشی است.


چون حقیقت این است:

هیچ قدرتی، هیچ ثروتی، هیچ شعاری،

توانِ زنده نگه داشتن انسان را ندارد.

جز همان کلمه ی ساده، همان نگاه بی حاشیه، همان جرئتِ گفتن:


«دوستت دارم.»


و اگر روزی همه ی فانوس ها خاموش شوند،

کافی ست یک دل روشن بماند

تا ثابت کند انسان بودن هنوز ممکن است.


این پست فقط یک نوشته نیست؛

روایتی است از شبی واقعی در حیاط هتل،

وقتی مردی ساده با چند جمله،

یادآوری کرد که حقیقت همیشه همین قدر ساده است:

عشق، احترام، و صداقت.


✒️ پوریا بهاروند| برای دل های صادق، حتی در آتش


#پوریا_بهاروند #وقتی_عشق_از_آتش_میگذرد #سیاوش #سنایی #حقیقت #عشق #انسانیت #هتل #ادبیات #مانیفست

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

همه چیز از نبودنت شروع می شود

درباره من _ پوریا بهاروند

روز دختر 19 مهر 1404