آن شب خوش را به راحتی نپذیر

 آن شب خوش را به راحتی نپذیر


آخرین شب های زمستون پارسال بود. بارون تازه بند اومده بود و حیاط هتل پر از نفسِ نمناک زمستون.

قطره ها از شاخه های کُنار می‌چکیدن، مثل مرواریدهایی که صبورانه رها می شدن. خرماها مثل نگهبان هایی خاموش ایستاده بودن. گل های کاغذی رنگ‌ به‌ رنگ، حتی بعد از بارون هم سرزنده بودن. و گوشه ای، شاخه های درخت برهان گلی با بوی شیرین و ظریفش هوا رو پر کرده بود؛ انگار باغچه ی کوچک هتل یک باره جان تازه گرفته باشه.


روی صندلی ها هنوز بارون نشسته بود. جلو رفتم و به احترام، براش یک صندلی خشک آوردم. نشست. لبخندی زد که هم خستگی سال ها داشت، هم مهربونی یک پدر. از کیف کوچکش کتابی بیرون آورد. ورق زد و گفت:


بذار چیزی برات بخونم…


و با صدایی لرزان اما پرطنین، این سطرها رو خوند:


> « آن شب خوش را به راحتی مپذیر،

روزگار فرسوده را بسوزان و در انتهای روز طغیان کن.

خشم، خشم در برابر مرگ روشنایی.

اگرچه مردان خردمند تاریکی را حقیقت می‌دانند،

اما چون کلامشان روشنایی نداشت،

آن شب خوش را به راحتی مپذیر.

خشم، خشم در برابر مرگ روشنایی.»

— دیلن توماس


صدایش در سرمای ملایم زمستون، مثل شعله ای کوچک میان بارون خاموش می رقصید. بعد کتاب رو بست، مکثی کرد و با نگاهی پر از صداقت گفت:


می دونی… زندگی بعضی وقتا آروم می خواد خاموشت کنه. درست مثل شمعی که آخرای سوختنه.

ولی تسلیم شدن، آرامش نیست.

تسلیم شدن یعنی پذیرفتن مرگ روشنایی.


باید بجنگی، تا آخرین نفس، تا آخرین ذره از وجودت.

حتی وقتی منطق میگه همه چی تموم شده، حتی وقتی دورت پر از تاریکیه،

باز هم باید به روشنایی چنگ بزنی.


نه برای اینکه مرگ رو عقب بندازی…

برای اینکه به زندگی ثابت کنی:

من تا آخرین لحظه، با خشم زیبا و سرکشی آرام، ایستادم.»


آن شب فقط شنونده بودم. حرفی نزدم، جز اینکه به خاطر بسپارم: گاهی کلماتی هستن که باید همون طور که شنیده می شن، ثبت بشن.

من اینجا عیناً جملات پیرمرد رو نوشتم…

تا شما هم مثل من، طعم اون روشنایی رو حس کنید.


پیرمرد رفت، اما حرف هاش مثل بارون زمستون اندیمشک، هنوز روی جانم نشسته است.


این کلمات از من نیست، من فقط صدای آن لحظه را بازگو کردم

کلمات، از زبان پیرمردی شنیده شد که شبی بارانی، در حیاط هتل نشست، شعری از دیلن توماس خواند و تحلیلش را با من در میان گذاشت.

این صدا از او بود، اما پژواکش هنوز در من زنده است.

من فقط بازگو می کنم… تا شما هم مثل من، از روشنایی آن لحظه سهمی ببرید.


پوریا بهاروند


#پوریا_بهاروند #زمستان #اندیمشک #خوزستان #باران #بارون #هتل #دلنوشته #متن_زیبا #شعر #ادبیات #الهام #زندگی #فلسفه #نوشتن #کتاب

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

همه چیز از نبودنت شروع می شود

درباره من _ پوریا بهاروند

روز دختر 19 مهر 1404