شاید این بار قشنگ تر
«شاید این بار قشنگتر»
گاهی یک عکس، تمام یک زندگی را در یک قاب جا می دهد…
چشمانی که در نور تند بعدازظهر، از پشت موهایی ریخته بر پیشانی، به خط پایان دوخته شده،
قدم هایی که با تمام توان بر زمین کوبیده می شوند،
و قلبی که فقط یک آرزو دارد:
کسی از میان جمعیت نگاهش کند
و بی صدا بگوید: دیدمت… و بهت افتخار می کنم.
سال ها گذشت، آن نگاه هرگز پیدا نشد.
و قصه، مثل نامه ای که هیچوقت پست نمی شود،
گوشه ی دل صاحبش خاک خورد…
تا شبی آرام، در بخار گرم یک اتو، بعد از سال ها، آرام آرام خودش را نشان داد…
گرمای مرطوب فضا روی پوست می نشست، و صدای تپ تپ آرام موتور ماشین لباسشویی، مثل ضربان قلبی خسته، زیر هیس هیس بخار گم می شد.
بوی پارچه ی تمیز با بوی نم نم بخار قاطی شده بود.
چراغ زرد گوشه ی سقف، سایه ها را کش دار و نرم روی دیوار می انداخت.
مشغول کارم بودم که در آرام باز شد.
زنی حدود شصت ساله وارد شد؛ قد بلند، لباس شیک، روسری مرتب…
از همان ایستادنش میشد فهمید از خانواده ای اصیل است.
وقاری که سال ها هم ازش کم نکرده بود.
چروک های ظریف کنار چشم هایش با برق آرامی که داشت، از روزگاری می گفت که با لبخندهای واقعی گذشته بود
ساک کوچکش را گذاشت روی میز و گفت:
همین الان رسیدم هتل… مستقیم اومدم اینجا. یه لباس رسمی دارم که فردا شب برای جشن لازمش دارم.
میخوام خودم بگم چطور اتوش کنین... چین هاش نخوابه، نگین هاش لق نشه.
این قسمت ها حرارت مستقیم نخوره… بخارش سبک باشه.
گفتم:
بله حتما، لباستون رو آماده میکنم و به رسپشن تحویل میدم.
صبح ساعت هفت می تونید تحویل بگیرین.
لبخند کوتاهی زد، اما پشت آن لبخند، سال ها سنگینی پنهان بود.
کمی مکث کرد، و گفت:
آخرین بار که این شهر رو دیدم، هفده سالم بود. با پدر و مادرم برای مسابقه اومده بودیم… اون روزها مسابقات خانم ها رو اینجا جدی می گرفتن. صندلی ها پر از خانواده ها بود.
روز قبل از مسابقه، ما رو بردن سد دز… البته اون موقع اسمش این نبود.
آب اونقدر زلال بود که انگار آسمون رو تا تهش ریخته باشن.
باد بوی علف های تازه و خاک خیس رو با خودش می آورد....
صدایش آرام تر شد.
«روز مسابقه… ساعت رو اشتباه فهمیده بودن. وقتی رسیدن، همه چی تموم شده بود.
اون آخرین مسابقه ای بود که پدر و مادرم می تونستن منو ببینن.
چند روز بعد، توی راه برگشت… تصادف شد. هر دوشون رفتن.
از اون روز همیشه فکر می کنم شاید ناامیدشون کرده باشم.
چند لحظه سکوت بینمان نشست. بخار ملایم اتو، مثل مه، بین ما پخش میشد.
آرام گفت:
می دونی… هنوزم که هنوزه، حتی وقتی می خندم، یه گوشه ی دلم خوب نیست.
همون جا فهمیدم سکوت کافی نیست.
رفتم جلوتر، نگاهش کردم و گفتم:
بعضی لحظه ها تو زندگی هست که آدم حس می کنه برای همیشه از دست رفته…
ولی شاید اون مسابقه، تنها فرصتی نبود که مادرت می تونست تو رو ببینه.
شاید توی تک تک لحظه هایی که با وقار و با دل صاف زندگی کردی،
از جایی که ما نمی بینیم، تماشا کرده.
و شاید امروز… هنوز هم بهت افتخار می کنه.
چند دقیقه گذشت تا دوباره صدایش را شنیدم.
لبخندی زد؛ اینبار نه تلخ، نه سنگین… شبیه آرامشی که تازه پیدا کرده باشه.
وقتی به سمت در رفت، گفتم:
امیدوارم فردا سد دز رو از همیشه قشنگتر ببینین.
ایستاد و گفت:
شاید این بار قشنگتر باشه… چون کسی دید و شنید.
در را بست.
و بخار اتو، هنوز در هوا بود…
اما این بار بویش دیگر بوی پارچه نبود،
بوی قصه ای بود که سال ها منتظر شنیده شدن مانده بود.
گاهی یک قصه، سال ها جایی گوشه ی دل آدم می ماند…
منتظر یک لحظه، یک نگاه، یک گوش شنوا…
تا بالاخره گفته شود،
و سبک بار راهش را ادامه دهد.
پوریا بهاروند
#دلنوشته #روایت_کوتاه #داستانک #اندیمشک #سد_دز #هتل #قصه #زندگی #یادگاری #نوشتن #نوستالژی #احساس #خاطره #نویسندگی #ادبیات #متن_احساسی #قصه_کوتاه #متن_ناب #نوشتن_در_سکوت #شاید_این_بار_قشنگتر #پوریا_بهاروند
نظرات
ارسال یک نظر