زیر نخل بی مهر
🌴 زیر نخل بی مهر
ساعت پنج عصر بود.
آغاز پاییز.
هوا هنوز گرم،
از همان گرماهایی که کولرها را ظهر روشن می کنی
اما شب ها خاموش می گذاری،
تا شاید صدای سکوت را بشنوی.
درخت نخل زینتی کنار حیاط،
لیف هایش بلند و نچیده،
آن قدر پایین آمده بودند
که اگر کسی حواسش نبود،
تیغ شان می توانست صورتش را بخراشد.
شاید هر شهری باید نخل خودش را داشته باشد
برای یادآوری زخم هایی که از بی توجهی می خوریم.
آن روز، شش نفر آمدند.
خانواده دختر، خانواده پسر،
و پیرمردی که از نگاه بقیه پیداست حرف آخر را او می زند.
آمده بودند تالار را برای جشن عقد ببینند.
اما گفت و گوهایشان زیر همان نخل ادامه پیدا کرد.
هوا پر بود از صدای کولرهایی که هنوز خاموش نشده بودند،
و من، از دور، شاهد ماجرا بودم.
پیرمرد گفت:
«پسرم، من ممکنه تند حرف بزنم،
ولی نفس کارم درسته.
زن ها بیست درصد مردشونو می خوان،
هشتاد درصدش رفاهه.
من برای زن و بچه م بهترین زندگی رو ساختم،
بهترین ماشین، بهترین خونه،
و حالا حرمت دارم.
عشق تنها، شکم سیر نمی کنه.»
کلماتش مثل چاقوی کندی در هوا می چرخیدند.
در همان لحظه یاد بیت میرنوروز افتادم:
«پیل که داری، سُخنت برقراره؟
زر و دسی، همه کس میل و تو داره.»
چقدر جهان از آن روز تا امروز عوض نشده...
دختر، با ظاهری آرام، بی حرف ایستاده بود.
در چشمانش نه تردید بود، نه مهر
سرد، حساب گر، مثل کسی که ایمانش را فروخته باشد.
از آن چهره هایی که مردم برایش واژه مهربان به کار می برند،
اما تو در اولین نگاه می فهمی:
هیچ مهری در آن نیست.
پسر اما...
نگاهش روشن بود،
آن قدر روشن که حتی آفتاب رو به غروب
در برابرش رنگ می باخت.
صورتش آرام، اما در عمق چشم هایش طوفان بود.
در نگاهش چیزی می درخشید
که پیرمرد از یاد برده بود: باور.
باور به اینکه هنوز می شود عاشق بود،
هنوز می شود بی محاسبه دوست داشت.
دختر سرش را پایین انداخت.
پیرمرد ادامه داد:
«پسر، عشق خوبه، اما عقل بهتره.
دل رو بذار کنار، آینده تو نگاه کن.
زندگی معامله ست.
تو هنوز بچه ای، نمی فهمی دنیا چطور می چرخد.»
پسر چیزی نگفت.
فقط لب هایش لرزید،
بی صدا، بی اعتراض.
چشم هایش پر بود از نوری که می خواست گریه نشود.
در دلش شاید می گفت:
«من عاشقم، نه احمق.
ولی اگر عشق گناه است،
بگذار تا آخر، گناهکار بمانم.»
در آن لحظه، نسیمی گذشت.
یکی از لیف های نخل،
به نرمی خم شد و صورتش را برید.
خون نیامد،
اما چشمش سوخت.
همان جا،
اشکی پنهان در چشمش لرزید
و من دیدم.
دیدم که چطور انسان، در یک لحظه،
می تواند هم بفهمد و هم بشکند.
دلم می خواست به جایش گریه کنم.
اما چهره اش چیزی فراتر از رنج بود
چهره انسانی که تازه فهمیده
عدالت، فقط واژه ای در کتاب هاست.
خانواده ها آرام آرام رفتند.
پیرمرد آخرین جمله اش را گفت و نفس راحتی کشید،
انگار پیروز شده باشد.
دختر هم بی آنکه پشت سرش را نگاه کند،
دنبالش رفت.
پسر هنوز ایستاده بود.
در چشمانش نه امید مانده بود نه نفرت،
فقط اندوهی زلال
از جنسی که به گریه درنمی آید،
فقط می سوزد و تمام نمی شود.
من نمی دانستم دلم برای کدامشان بیشتر بسوزد:
برای پیرمردی که خیال می کرد معنای زندگی را فهمیده،
برای دختری که کافر دل شده بود،
یا برای پسری که تازه فهمیده بود
عشق در این جهان، کم ارزش تر از حساب بانکی ست.
آن شب تا دیر وقت بهشان فکر می کردم.
به نسل هایی که عشق را مسخره می کنند
و تجربه را با دانایی اشتباه می گیرند.
به آدم هایی که خیال می کنند کامل شده اند
در حالی که فقط از درک احساس ناتوان مانده اند.
پیرمرد رفته بود،
اما صدایش هنوز در ذهنم می پیچید:
«نفس کارم درسته… نفس کارم درسته…»
و من زیر لب گفتم:
نه آقا،
نفس کار، وقتی عشق را می کشد، دیگر درست نیست.
باد از لای لیف های نخل گذشت.
برگ ها آرام تکان خوردند،
مثل دستی که می خواهد صورت زخمی کسی را نوازش کند.
آسمان در سکوت فرو رفته بود،
و من در دل گفتم:
شاید روزی همین پسر،
یادش بماند که زخم نخل، گواه عشقش بود.
شاید روزی، کسی
با چشمانی روشن تر، او را بفهمد.
و شاید تا آن روز،
زمین از عشق تهی تر شود.
✒️ پوریا بهاروند | زیر نخل بی مهر
#پوریا_بهاروند #زیر_نخل_بی_مهر #میرنوروز #لری #ادبیات_ایرانی #داستان_کوتاه #عشق #وجدان #فلسفه_زندگی #پاییز #انسانیت
21/07/1404
23:50
نظرات
ارسال یک نظر