در روشنایی درون
در روشناییِ درون
«این بار نه برای ایمان… که برای انسان نوشتم.»
خدا هرگز دیر نمی آید...
این دلِ ماست که دیر آرام می گیرد.
گفت وگوی من با او،
نه دعا بود، نه شکایت
نجوایی بود میانِ انسانی زخمی
و نوری که در درونش جا مانده است.
گاهی انسان نه از زخمِ دیگری،
بل از زلالیِ خویش فرو می پاشد؛
آنجا که با صدق می کارد،
اما خاک، از پیش به دیگری سپرده شده است.
من بر زمینی عشق ورزیدم
که ریشه هایش مرا نمی شناخت،
و او سکوت کرد
سکوتی که طعم دانستن داشت، نه ندانستن.
هیچ دروغی،
حتی اگر با لبخند بیاید،
بوی راستی ندارد.
خدایا...
اگر قرار بود چنین تمام شود،
چرا نطفه ی امید را در دلم کاشتی؟
چرا در این جغرافیای خسته،
شعله ای از احساس افروختی
و مرا با خاکسترش تنها گذاشتی؟
من راستی دادم و دروغ درو کردم،
با عشق آغاز کردم و با شک تمام شدم.
و تو، ای خدای خاموش،
در سکوتت عدالت را معنا کردی
عدالتی که گاه شبیهِ انتقام می شود.
به تو گفتم:
«خدایا، دلم را نسوزان…»
و تو از همان جا شروع کردی.
اگر حکمتت رنج است،
پس رحمتت کجاست؟
چرا از من سنگ نیافریدی،
تا این گونه نرم و بی پناه نباشم؟
چرا دلم دادی،
بی آنکه راه نجاتش را نشانم دهی؟
من از سرزمینی آمده ام
که در آن ایمان نان ندارد،
و امید، هر روز گران تر می شود.
در این خاک، حتی رؤیا هم اجاره ای ست،
و تو، ای خدا،
در پسِ آسمانی خاموش نشسته ای.
می دانم، دردم را می فهمی؛
اما فهمیدن همیشه کافی نیست.
آدمی گاهی نمی خواهد خدا بفهمد،
می خواهد فقط در آغوشش بگیرد.
من دیگر دعا نمی کنم
نه از بی ایمانی، از فرسودگی.
هرچه بودم را خرجِ باور کردم،
و هنوز، در برهوتِ خودت ایستاده ام.
اما شبی، در مرزِ خواب و حقیقت،
نور آمد
نه در برقِ معجزه،
که در چهره ی انسانی شکسته، شبیهِ خودم.
آرام کنارم نشست و گفت:
«پسرم،
من برای دلت گریستم،
نه در آسمان، در تو.
هر بار که زمین را نفرین کردی،
اشکِ من در چشمانت می درخشید.
تنهایت گذاشتم،
نه برای رها کردنت،
برای آنکه صدای خودت را بشنوی.
ایمان تا نلرزد، کامل نمی شود.
هیچ اشکی در من گم نمی شود.
اگر زمین از تو گرفت،
من هنوز درونت مانده ام.»
و من، میانِ اشک و سکوت، گفتم:
«پس چرا این همه دیر؟»
لبخند زد و گفت:
«دیر نیامدم،
تو دیر آرام گرفتی.
من از آغاز، در تپشِ دلت بودم؛
تو به فریاد گوش می دادی، نه به نجوا.»
و صدایش،
چون باران بر کویرِ دلم بارید:
«برگرد...
نه به من،
به خودت.
من همان جا منتظرم،
میانِ اشک و ایمان،
آنجا که هنوز انسان مانده ای.»
از خواب که برخاستم،
جهان همان بود،
اما من دیگر همان نبودم.
اکنون می دانم
رنج، نامِ دیگرِ تربیتِ خداست؛
و ایمان، نه یقین،
که ایستادن بر لبه ی شک،
با دلی روشن است.
در این جغرافیای بی پناه،
هیچ سقفی امن تر از خدا نیست.
و این بار نوشتم،
نه برای ایمان،
که برای انسان
برای تمام دل هایی
که میانِ خشم و ایمان،
هنوز زنده اند.
✒️ پوریا بهاروند
#پوریا_بهاروند #در_روشنایی_درون #خدا_و_انسان #فلسفه_زندگی #دلنوشته #دکلمه #ادبیات_فارسی #رنج #ایمان #انسانیت
24/07/1404
19:42
نظرات
ارسال یک نظر