نجوای شب _ 7 آذر

 پروردگارا…

از ژرفای خاموش جانم

تو را صدا می‌زنم؛

از جایی که انسان

نه توان فریاد دارد،

نه توان فرو ریختن…

فقط به تو پناه می‌آورد.


ای مهربان‌ترین…

دستت را بر دل خسته‌ام بگذار؛

آن‌قدر آرام،

که باور کنم هنوز می‌شود

میان تاریکی نیز به نور رسید.


خدایا…

بر روحم صبری روشن بریز،

نه تحملی بی‌رمق.

بر قدم‌های کوچک زندگی‌ام برکت بده،

و خانواده‌ام را

در حصار مهربانی‌ات امن نگه دار.


و اگر امشب هنوز ایستاده‌ام،

برای آن است که جرقه امیدی

که تو در من کاشتی

خاموش نشده.


پس همین‌جا… همین لحظه…

در دل من بمان؛

تا هرگاه از جهان فرو می‌افتم،

در آغوش تو

دوباره برخیزم.


از ژرف‌ترین تاریکی جانم… تنها تو را صدا می‌زنم؛

که امید منی، ای آرام جان…

و این دل خسته

جز در نام تو

جایی برای ایستادن ندارد.»

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

همه چیز از نبودنت شروع می شود

درباره من _ پوریا بهاروند

روز دختر 19 مهر 1404