روایت دوم از زیر نخل بیمهر
روایت دوم از زیر نخل بیمهر
روایتی از دلِ یک شبِ واقعی؛
از گفتوگوی دو انسان، میان صدا و سکوت،
دربارهی «اعتماد»، که گاهی با یک آغوش برمیگردد،
و گاهی با گفتنِ سادهی «میترسم»
——— ✒️ ———
تالار پر بود از صدا و نور. دف میکوبیدند و دست میزدند، اما در حیاط، زیر نخلهای خاموش، مردی ایستاده بود که انگار هیچکدام از آن شادیها را نمیشنید. عرقی باریک از شقیقهاش سر خورد. با کف دست پاکش کرد، نگاهی به زمین انداخت و گفت:
«ما از همه گذشتیم تا به هم برسیم؛ از حرف مردم. اما حالا… انگار خودمان را گم کردهایم.»
صدای دف از تالار بیرون میریخت، اما میان شاخههای نخل، هوا سنگین بود. گفت:
«خانه که هستم، آرام است. لبخندش، سکوتش، حضورش. اما تا پایم به کار میرسد، لحنش عوض میشود. پر از شک، پر از پرخاش. انگار همان آدم چند ساعت پیش نیستم.»
ایستادم و گوش دادم.
«باور کن خراب نکردهام. دوستش دارم، بیشتر از هر چیز. فقط نمیدانم چطور باید دوباره ثابتش کنم. گفتم برویم پیش کسی که بلد است گوش بدهد، گفت خودش میداند. اما وقتی فقط صدای خودت را میشنوی، واقعاً چه میفهمی؟»
سکوت کرد. نفسی کشید و آرامتر گفت:
«هیچوقت کم نگذاشتهام. تا رسیدن، ایستادم. فقط خستهام از توضیح دادنِ هر لبخند، از حساب پس دادنِ هر تأخیر.»
دستش را گذاشت روی تنهی نخل. نور ریسهها روی زمین میلرزید، چندتایش خاموش بود.
از تالار هنوز خنده میآمد، اما اینجا شادی انگار با احتیاط نفس میکشید.
من فقط سر تکان دادم. گاهی سکوت، مهربانتر از هر حرفی است.
نفسش سنگین شده بود؛ مثل کسی که میان گفتن و نگفتن مانده باشد.
بعد، بیآنکه نگاهم کند، گفت:
«من دوستش دارم، اما نمیدانم چطور باید دوباره یادش بیاورم.»
بادِ خفیفی از سمت تالار گذشت، بوی شیرینی آورد. در دل آن بوها، حرفی از خودش کاشت که سالها بعد هم در ذهنم ماند:
عشق با سوگند برنمیگردد؛ با صداقتِ آرام برمیگردد.
با راستهای کوچکی که هر روز تکرار میشوند.
با پیامهایی که بهموقع میرسند، با قولهایی که سادهاند و عمل میشوند.
به تالار نگاه کرد. دختر کوچکی لباس عروس پوشیده بود و در نور رقصان میچرخید. زیر لب گفت:
«کاش بدونه من هنوز همینجام… فقط بلد نیستم درست بگم.»
اعتماد با استدلال گرم نمیشود؛ با حضور بیادا گرم میشود.
با برگشتن به خانه در اولین فرصت،
با گفتنِ دقیقِ دغدغهها، نه پنهان کردنشان.
با قصهی صادقِ هر دیر آمدنی.
دلتنگی اگر مجال حرف پیدا نکند، به بدگمانی تبدیل میشود.
دوری اگر طولانی شود، خیال جای واقعیت را میگیرد.
و خیال، اگر بیمهار بماند، آدم را از محبوبش هم میترساند.
گاهی فقط باید گفت: «میترسم.»
گاهی: «غصهام گرفته.»
گاهی کافیست بگویی: «کمکم کن، بفهممت.»
گفتوگوی درست، دعوا را کم نمیکند؛ تبدیلش میکند.
از فریاد به فهم.
از قهر به قرار.
از تهمت به تعریفِ دقیقِ درد.
هیچ رابطهای با یک آغوش حل نمیشود،
اما هیچ رابطهای هم بدون آغوش، آغازِ حل را نمیبیند.
قرصی به نام معجزه وجود ندارد،
اما رسمِ معجزه چرا:
نشستن بیقضاوت،
شنیدن بیجواب آماده،
و تکرارِ مهربانیهای کوچکِ روزمره.
دو نفر وقتی برای هم ماندند، باید یادشان بماند که خانهای تازه ساختهاند؛
خانهای که هر دو نگهبانشاند:
یکی با آرامش، یکی با اعتماد.
یکی با توضیح، یکی با شنیدن.
اگر چیزی آزار میدهد، باید نامش را بلند گفت.
آشکار بگویید: «من از این رفتار ناراحتم.»
آشکار قول بدهید: «تکرارش نمیکنم.»
و آشکار مراقب باشید: «اگر لغزیدم، خودم خبرت میکنم.»
هیچ عشقی با شرم سرپا نمیماند.
عذرخواهی تحقیر نیست؛ تعمیر است.
و هیچ اعتمادی با تهدید رشد نمیکند.
اطمینان، پاداشِ امنیت دادن است، نه محصولِ ترساندن.
شاید چون از هم دورید، دلها هم دور شدهاند.
اگر کنار هم بودید، شاید یک آغوش همهچیز را آغاز میکرد.
اما حالا که فاصله افتاده، باید آغوش را به زبان بدل کنید؛
به جملههای کوتاه،
به خبر دادنهای بهموقع،
به یادآوریهای ساده و مهربان.
امتحان کنید:
یک وعدهی ثابت برای گفتوگوی بیدفاع،
یک قانون کوچک برای خبر دادن،
یک نشانهی روزمره از مهر، حتی وقتی خستهاید؛
پیامی سهخطی،
یا عکسی از همان جایی که ایستادهاید.
و هر دو، یک بارِ مشترک پیشِ مشاوری امن؛
نه برای محکوم کردن،
برای یاد گرفتنِ زبان هم.
در تالار هنوز شادی میکردند.
نورها میچرخیدند و صدای دف، مثل دلِ مرد، گاهی نزدیک میشد و دوباره دور.
او هنوز به زمین نگاه میکرد. نوری که روی موزاییک میلرزید، کمجان بود، اما روشن.
با خودم گفتم:
عشق اگر راست باشد، خودش را نجات میدهد؛
به شرط آنکه آدمها هم راست باشند.
به شرط آنکه هرکدام سهم خودشان را بردارند:
یکی از ترسش کم کند،
یکی از پنهان کردن،
یکی از قضاوت،
یکی از دیر خبر دادن،
و هر دو از غرور.
شاید نخل بیمهر، بیمهر نیست؛
شاید ما سایهاش را فراموش کردهایم.
شاید کافیست یک قدم به هم نزدیکتر شویم،
نور ریسهها را دوباره روشن کنیم،
و نام تازهای روی همان روز قدیم بگذاریم:
روزِ شروع دوباره.
برای همهٔ دلهایی که در شلوغیِ زندگی راه حرف زدن را گم کردهاند:
اگر هنوز اسم هم را آرام صدا میزنید، دیر نشده.
نشانهاش همین است که هنوز میترسید از دستش بدهید.
ترس را به خبر تبدیل کنید،
به حضور،
به قولهای کوچکِ انجامشده.
✒️ پوریا بهاروند
#روایت_کوتاه #در_روشنایی_درون #نخل_بیمهر #اعتماد #عشق #زندگی #پوریا_بهاروند
10 آبان ماه
20:08
نظرات
ارسال یک نظر