نبات؛ وقتی امید شکل یک گربهی نارنجی گرفت
نبات؛ وقتی امید شکل یک گربهی نارنجی گرفت
شب، آنقدر سنگین بود که انگار از سقف میچکید.
از آن شبهایی که آدم با خودش حرف نمیزند؛
فقط گوش میدهد
به صدای خرد شدنِ یک چیز ناپیدا درون سینهاش.
تمام روز را جنگیده بودم؛
نه با دنیا، دنیا حریف بزرگی نیست
با چیزهایی کوچک و فرساینده:
قسطهایی که تاریخشان جلوتر از توانت میدود،
حقوقی که قبل از رسیدن خرج شده،
ساعتهایی که نه کارند، نه زندگی
فقط مصرفِ عمرند.
خستگیِ نسل من مثل درد دندان نیست
که یکجا تیر بکشد؛
مثل سایه است.
همیشه کنارمان راه میرود،
از صبح تا شب،
و شب دوباره در آغوشمان میخوابد.
من یکی از همان ستونهای تنها بودم:
پایدار، اما ترکخورده؛
ایستاده، اما بیپناه.
نه امید میخواستم، نه معجزه
فقط پنج دقیقه نفس.
نشسته بودم کنار خیابان تاریک
و فکر میکردم اگر زندگی همین باشد،
پس چرا اینهمه سال طول کشیده؟
همانجا بود
که صدای نازک و لرزانی
بین خشخش برگها گیر کرد.
برگشتم.
بچهگربهای نارنجی،
لاغرتر از آنکه بشود وزنش را حدس زد،
از دل تاریکی بیرون آمد.
نه ترس داشت، نه نقشه
فقط یک سوال در چشمهایش:
میشود دیده شوم؟ فقط همین!
نزدیک آمد
و دو پنجهی کوچکش را گذاشت روی پایم؛
چنان محکم
که انگار تمام سنگِ دنیا
در یک بدن کوچک جا گرفته بود.
در آن لحظه فهمیدم
بیپناهی، سن و سال ندارد؛
صدا ندارد؛
فقط چشم دارد
چشمهایی که بیآنکه حرف بزنند
حقیقت را اعتراف میکنند.
نشستم.
نه از دلسوزی
از شباهت.
او من بود
اگر چهار پا داشتم.
گربه آرام آرام خودش را به من چسباند؛
انگار این تاریکی برای هر دوی ما زیادی بزرگ بود
و باید از جایی شروع میکردیم
به کوچککردنش.
شلوارم خاکی شد،
اما عجیب بود:
چیزی در من
تمیز شد.
لکهای که مدتها بود پاک نمیشد، نامش خستگی،
یا شاید بیباوری
آرام از روی دلم بلند شد.
اسمش را نبات گذاشتم.
چون در دل تلخی،
گاهی یک چیز کوچک
نه نجاتت میدهد
نه زندگی را عوض میکند
فقط یادت میآورد
هنوز میشود شیرین ماند.
نبات سرش را گذاشت روی دستم.
نه شرطی گذاشت،
نه ترسی داشت،
نه تعارفی.
اعتمادش آنقدر بیدفاع بود
که آدم خجالت میکشید
از اینهمه شک کردن به زندگی.
آنجا فهمیدم:
خدا، اگر حرف هم نزند،
گاهی موجودی میفرستد
که تمام حرفهای نگفته را
با یک تماسِ گرمِ کوچک
ترجمه کند.
نبات خوابید.
در دل تاریکی،
روی دستی که خودم فکر میکردم
دیگر به درد هیچ نجاتی نمیخورد.
و همانجا بود که انگار کسی آرام در دلم گفت:
«تو هنوز به درد زندگی میخوری…
برگرد.
زندگی هنوز قشنگ است.»
و من
بعد از مدتها
ناگهان فهمیدم:
مسئله امید نبود.
مسئله این بود
که من سالها بود خودم را نمیدیدم.
آن شب
برنگشتم به زندگی
به خودم برگشتم.
به جایی که هنوز
باور دارم معجزهها
هیچوقت بزرگ و باشکوه نمیآیند؛
گاهی فقط یک گربهی نارنجیاند
که در تاریکی،
از گوشهی جهان
آرام به سمتت راه میروند
تا بگویند:
«تو هنوز ارزشِ برگشتن داری.»
✒️ پوریا بهاروند
#نبات #روایت #دلنوشته #نسل_ما #امید #گربه #پوریا_بهاروند
20 آبان ماه
نظرات
ارسال یک نظر