« خدابس »

 «خدابس»


«رولکم نه سالشه که وقت شیشه…»


این فقط یک بیت محلی نیست.

این اعتراض فشرده تاریخ است؛

جایی که زبان،

دیگر تاب سکوت نداشته.


خدابس

اینجا اسم یک زن خاص نیست.

اسم یک وضعیت انسانی است.

نام لحظه‌ای که انسان،

پیش از آنکه انتخاب کند،

فرستاده می‌شود.


در گذشته،

وقتی خون ریخته می‌شد

و طایفه‌ها برای پایان نزاع به صلح می‌رسیدند،

گاه دختری را

به عنوان خون‌بها

به عقد پسر آن خانواده درمی‌آوردند.


نه از سنش می‌پرسیدند،

نه از دلش،

نه از ترس‌هایش.


می‌گفتند:

باید تمام شود.


و تمام می‌شد؛

اما نه خشونت،

زندگی یک نفر.


فاجعه

از همان‌جا آغاز می‌شود

که انسان

از «هدف بودن» کنار گذاشته می‌شود

و به «راه‌حل» تقلیل پیدا می‌کند.


خدابس

نام دختری است

که وارد خانه‌ای شد

که هنوز عزادار بود،

و از همان روز اول

نه عروس بود،

نه بانوی خانه،

بلکه

یادآور مرگ.


در آن خانه

کتک بود،

تحقیر بود،

و سال‌هایی که باید زندگی می‌شدند

اما

فقط

تحمل شدند.


او بزرگ شد،

اما جایگاهش نه.

زن شد،

اما هرگز

صاحب اختیار نشد.


هیچ صلحی

که از بدنِ یک انسان عبور کند،

صلح نیست؛

تعلیق خشونت است

با بهایی پنهان

که از زندگی پرداخت می‌شود.


بعد،

زن دیگری آمد؛

چون هیچ عشقی

از اجبار

زاده نمی‌شود.


خدابس

نه به‌خاطر گناه خودش،

بلکه به‌خاطر گناه دیگران

تمام عمر

تاوان داد.


ظلم

همیشه با نفرت آغاز نمی‌شود؛

گاه با مصلحت،

گاه با خیرخواهی،

و گاه

فقط با این جمله ساده و ویرانگر:

«چاره‌ای نبود».


این روایت

برای متهم کردن امروز نیست،

و نه

برای زنده دانستن آن رسم.


این روایت

برای یادآوری است؛

برای اینکه بدانیم

وقتی انسان

وسیله صلح می‌شود،

صلح

نام دروغ است.


عدالت

آن‌جا نمی‌میرد که ناتوان است؛

آن‌جا می‌میرد که

برای پایان یک رنج،

رنجِ تازه‌ای را

مجاز می‌شمارد.


خدابس

اسم یک نفر نیست.

اسم همه لحظه‌هایی است

که انسان

به جای شنیده شدن،

قربانی مصلحت شد.


اگر این متن سنگین است،

برای این است که

تحقیرِ زیسته

هیچ‌وقت

سبک نیست.


و اگر بعد از خواندنش

سکوت می‌آید،

یعنی درد

بالاخره

دیده شده.


«خدابس نوریتو بواش نیشه…

رولکم نه سالشه که وقت شیشه…»


نه،

وقت عروسی نبود.

وقت ایستادن بود.

وقت نام بردن از ظلم،

بی‌آنکه انسان‌ها را متهم کنیم.


🌱


پ.ن

در این متن، «خدابس» نامی نمادین است و«خدابس»


«رولکم نه سالشه که وقت شیشه…»


این فقط یک بیت محلی نیست.

این اعتراض فشرده تاریخ است؛

جایی که زبان،

دیگر تاب سکوت نداشته.


خدابس

اینجا اسم یک زن خاص نیست.

اسم یک وضعیت انسانی است.

نام لحظه‌ای که انسان،

پیش از آنکه انتخاب کند،

فرستاده می‌شود.


در گذشته،

وقتی خون ریخته می‌شد

و طایفه‌ها برای پایان نزاع به صلح می‌رسیدند،

گاه دختری را

به عنوان خون‌بها

به عقد پسر آن خانواده درمی‌آوردند.


نه از سنش می‌پرسیدند،

نه از دلش،

نه از ترس‌هایش.


می‌گفتند:

باید تمام شود.


و تمام می‌شد؛

اما نه خشونت،

زندگی یک نفر.


فاجعه

از همان‌جا آغاز می‌شود

که انسان

از «هدف بودن» کنار گذاشته می‌شود

و به «راه‌حل» تقلیل پیدا می‌کند.


خدابس

نام دختری است

که وارد خانه‌ای شد

که هنوز عزادار بود،

و از همان روز اول

نه عروس بود،

نه بانوی خانه،

بلکه

یادآور مرگ.


در آن خانه

کتک بود،

تحقیر بود،

و سال‌هایی که باید زندگی می‌شدند

اما

فقط

تحمل شدند.


او بزرگ شد،

اما جایگاهش نه.

زن شد،

اما هرگز

صاحب اختیار نشد.


هیچ صلحی

که از بدنِ یک انسان عبور کند،

صلح نیست؛

تعلیق خشونت است

با بهایی پنهان

که از زندگی پرداخت می‌شود.


بعد،

زن دیگری آمد؛

چون هیچ عشقی

از اجبار

زاده نمی‌شود.


خدابس

نه به‌خاطر گناه خودش،

بلکه به‌خاطر گناه دیگران

تمام عمر

تاوان داد.


ظلم

همیشه با نفرت آغاز نمی‌شود؛

گاه با مصلحت،

گاه با خیرخواهی،

و گاه

فقط با این جمله ساده و ویرانگر:

«چاره‌ای نبود».


این روایت

برای متهم کردن امروز نیست،

و نه

برای زنده دانستن آن رسم.


این روایت

برای یادآوری است؛

برای اینکه بدانیم

وقتی انسان

وسیله صلح می‌شود،

صلح

نام دروغ است.


عدالت

آن‌جا نمی‌میرد که ناتوان است؛

آن‌جا می‌میرد که

برای پایان یک رنج،

رنجِ تازه‌ای را

مجاز می‌شمارد.


خدابس

اسم یک نفر نیست.

اسم همه لحظه‌هایی است

که انسان

به جای شنیده شدن،

قربانی مصلحت شد.


اگر این متن سنگین است،

برای این است که

تحقیرِ زیسته

هیچ‌وقت

سبک نیست.


و اگر بعد از خواندنش

سکوت می‌آید،

یعنی درد

بالاخره

دیده شده.


«خدابس نوریتو بواش نیشه…

رولکم نه سالشه که وقت شیشه…»


نه،

وقت عروسی نبود.

وقت ایستادن بود.

وقت نام بردن از ظلم،

بی‌آنکه انسان‌ها را متهم کنیم.


🌱


پ.ن

در این متن، «خدابس» نامی نمادین است و هیچ اشاره‌ای به افراد واقعی ندارد.


✒️ پوریا بهاروند


#خدابس

#روایت

#زن

#تاریخ_ناگفته

#ادبیات_اجتماعی

#مسئولیت_قلم

#پوریا_بهاروند


26/09/1404 هیچ اشاره‌ای به افراد واقعی ندارد.


✒️ پوریا بهاروند


#خدابس

#روایت

#زن

#تاریخ_ناگفته

#ادبیات_اجتماعی

#مسئولیت_قلم

#پوریا_بهاروند


26/09/1404

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

همه چیز از نبودنت شروع می شود

درباره من _ پوریا بهاروند

روز دختر 19 مهر 1404