«من ادامه‌ی او هستم»

 «من ادامه‌ی او هستم»


پروردگارا…

این چند خط را تقدیم می‌کنم به مردی

که به حقش نرسید،

اما تا آخرین نفس،

حقِ خیلی‌ها را نگه داشت.


مردی که نانی نداشت،

اما نان‌رسان بود.

دستی که خالی بود،

اما دل‌های بسیاری را سیر می‌کرد.


🌱


پدرم…

دلتنگیِ من از جنسِ روز و ماه نیست؛

از جنسِ ستونی‌ست که ناگهان فرو ریخت.

از جنسِ کودکی‌ست

که در یک صبح بی‌رحم،

از درون پیر شد.


من فقط دوازده سالم بود

وقتی جهان تصمیم گرفت

آسمانم را از من بگیرد…

شبی خواب دیدم

روی دیواری بلند راه می‌روم

به سمت کندوی عسلی دور…

اما پیش از رسیدن، سقوط کردم.

نمی‌دانستم خوابم، تعبیرِ نبودنِ توست؛

سقوط یک پدر،

سقوطِ جهان یک کودک است.


🌱


تو فرصت نداشتی دنیا را نشانم بدهی؛

اما بعد از رفتنت،

دنیا نقابش را برداشت

و سخت‌ترین چهره‌اش را

به من نشان داد.


جایی که «حرام» ارزان است

و «حلال»،

سنگین‌تر از هر شب بی‌خوابی.


جایی که لباس‌ها

اندازه‌ی آدم‌ها را تعیین می‌کنند،

نه ریشه‌ها،

نه صداقت،

نه زخم‌ها.


و کاش همه می‌دانستند

هیچ اسکناسی از آسمان نمی‌افتد؛

هر پولی، تکه‌ای از عمر یک مرد است

که آرام‌آرام از تنش کنده می‌شود.


🌱


به فرزندانتان بیاموزید:


پدر یعنی کسی که خودش را خرج می‌کند

تا شما بمانید.


پدر یعنی کسی که آرزوهایش را

آهسته خاموش می‌کند

تا رویای شما روشن بماند.


پدر یعنی مردی

که گاهی برای یک لقمه،

غرورش را بی‌صدا می‌بلعد

تا شما طعم تلخی جهان را نچشید.


پدر یعنی پناهگاهی که اگر باشد،

راه‌ها روشن‌ترند؛

و اگر نباشد،

آدم بزرگ نمی‌شود

فقط یاد می‌گیرد

چطور با نبودنش زندگی کند.


🌱


پدرم…

هر وقت جهان تنگ می‌شود

و جایی برای نفس‌کشیدن نمی‌گذارد،

اسمت را صدا می‌زنم

و نه آرام می‌شوم

فقط کمتر سقوط می‌کنم.


چون می‌دانم اگر بودی،

راه‌ها مهربان‌تر بود

و من

آدم دیگری می‌شدم.


گاهی با خودم می‌گویم:

ای کاش بودی…

تا لرزش دستانم را ببینی و بگویی:

«بنویس پسرم…

تو از کلمه ساخته شده‌ای.»


شاید روزی قلم من

به ارتفاع قلم تو برسد.

شاید زمانی فرا برسد

که نوشته‌هایم،

امتداد قدم‌های تو شوند

آن‌قدر استوار

که بدانی

درس‌هایت را خوب آموخته‌ام.


🌱


اگر پدر دارید…

با او حرف بزنید،

دست‌هایش را آرام در دست بگیرید،

کنارش بنشینید

و اجازه دهید برای لحظه‌ای

کودک بمانید.


روزی می‌رسد

که معنای یک واژه

از تمام دنیا سنگین‌تر می‌شود:

«بابا.»


و آن روز،

هیچ چیز

جای خالی‌اش را پر نمی‌کند.


🌱


پدرم…

تو رفتی،

اما فهمیدم مردی یعنی چه.

فهمیدم پشت هر لبخندِ یک پسر،

ردّ پدری ایستاده

که فرصت نکرد

خودش برای خودش باشد.


دنیا بی‌پدر،

مدرسه‌ای‌ست

که هر درسش را

با زخم می‌نویسند، نه با گچ.


و من آموختم

انسان زمانی بزرگ می‌شود

که دیگر جایی برای تکیه دادن نداشته باشد.


پدر…

اگرچه سال‌هاست نیستی،

اما هنوز

هزینه‌ی نبودنت را می‌دهم

و اعتبارِ بودنت را

زندگی می‌کنم.


🌱


در پایان…

برای همه‌ی پدرهای زنده،

برای پدرهای آسمانی،

و برای فرزندانی که زود بزرگ شدند،

آرزوی آرامش می‌کنم.


دنیا بدونِ پدر،

سردتر از آن است

که انسان تاب بیاورد.


و من

در نبود تو

فقط یک عهد دارم:


هرجا زمین خوردم،

نامت را بلند کنم

و برخیزم.


من فقط ادامه‌ی تو نیستم…

من بر شانه‌های تو قد کشیده‌ام.


✒️ پوریا بهاروند


#پوریا_بهاروند

#پدر

#دلنوشته

#ادبیات_معاصر

#پدران_آسمانی

#متن_عمیق

#من_ادامه_او_هستم

15/09/1404

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

همه چیز از نبودنت شروع می شود

درباره من _ پوریا بهاروند

روز دختر 19 مهر 1404